|
حضرت زینب كبرى علیها السلام در روز پنجم جمادى الاولى سال پنجم یا ششم هجرى قمرى در شهر مدینه منوّره متولّد گردیده و جهان را به قدوم خویش مزین فرمودند. نام مبارك آن بزرگوار زینب، و كنیه گرامیشان ام الحسن و ام كلثوم و القاب آن حضرت عبارتند از: صدّیقة الصغرى، عصمة الصغرى، ولیة اللّه العظمى، ناموس الكبرى، شریكة الحسین علیهالسّلام و عالمه غیر معلّمه، فاضله، كامله و ... پدر بزرگوار آن حضرت، اوّلین پیشواى شیعیان حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیهماالسّلام، و مادر گرامى آن بزرگوار، حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه علیها می باشد. در آن زمان که صدیقه کبری (علیها السلام) به این گوهر دریای عصمت و طهارت باردار بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مدینه حضور نداشتند و به سفری رهسپار بودند. هنگامی که وجود مقدس زینب کبری (سلام الله علیها) متولد گشت، صدیقه طاهره (علیها السلام) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود که چون پدرم در سفر است و در مدینه حضور ندارد، شما این دختر را نام بگذارید. آن حضرت فرمود: من بر پدر شما سبقت نمی گیرم، صبر نما که به این زودی رسول خدا باز خواهد گشت و هر نامی که صلاح داند بر این کودک می نهد. هنگامی که سه روز گذشت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مراجعت نمود و و همانگونه که رسم و سیره رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) بود، نخست، به منزل حضرت زهرا (علیها سلام ) وارد گشتند. امام علی (علیه السلام) خدمت آن حضرت عرض کرد: یا رسول الله! خداوند متعال دختری به دخترت عطا فرموده است، نامش را معین فرمایید. فرمود: اگر چه فرزندان فاطمه اولاد من می باشند، لکن امر ایشان با پروردگار عالم است و من منتظر وحی میباشم. در این حال جبرییل نازل شد عرض کرد: یا رسول الله! حق تو را سلام می رساند و می فرماید: نام این مولود را " زینب " بگذار، چرا که این را در لوح محفوظ نوشته ایم. رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) قنداقه آن مولود گرامی را طلبید و به سینه چسبانید، ببوسید و نامش را زینب نهاد و فرمود: به حاضرین و غایبین امت، وصیت می نمایم که حرمت این دختر را پاس بدارند. همانا که او به خدیجه کبری (علیها سلام) شبیه است. كرامات به غیر از انوار مقدسه چهارده معصوم علیهمالسّلام، در میان خاندان رسالت و اهل بیت گرامى پیامبر اكرم صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، افرادى هستند كه در نزد خداوند متعال داراى رتبه و منزلت رفیع و والایى می باشند و توسل به ایشان، موجب گشایش مشكلات و معضلات امور دیگران است. مانند حضرت اباالفضل علیه السلام كه حتى در موارد زیادى مسیحیان به آن حضرت متوسل شده و به بركت توسل به آن حضرت مشكلاتشان حل گردیده و به حوائج و خواسته هاى خویش نائل گردیده اند. حضرت زینب سلام اللّه علیها نیز بانویى بزرگوار از این دودمان پاك است كه توسل به آن حضرت براى حل مشكلات بزرگ بسیار تجربه شده است و كرامات بسیارى از آن بانوى گرامى نقل شده است. به عنوان مثال شبلنجى یكى از علماى اهل تسنّن در نورالابصار می نويسد: «شیخ عبدالرحمن اجهورى مقرى در كتابش مشارق الانوار می گوید: در سال هزار و صد و هفتاد دجار مشكلى بسیار سختى شدم و به روضه (قبر مطهر و نوراین) حضرت زینب علیها السلام متوسل شدم و قصیده اى در مدح آن حضرت سرودم كه مطلع آن چنین بود: آلِ طاها لَكُمْ عَلَینَا الْوِلاءُ لا سِواكُمْ بِما لَكُمْ آلآء و خدا به بركت آن بانوى گرامى مشكل مرا حل كرد. شهادت آن حضرت: حضرت زينب سلام ا... عليها، شيرزن دشت كربلا سرانجام پس از عمري دفاع از طريق حقه ولايت و امامت در 15 رجب سال 63 هجرى قمرى در ضمن سفرى كه به همراه همسر گراميشان عبداللّه بن جعفر به شام رفته بودند، شهادت رسيده و بدن مطهر آن بانوى بزرگوار در همانجا دفن گرديد. |
مزار ملكوتى آن حضرت (دمشق/سوریه)، اينك زيارتگاه عاشقان و ارادتمندان اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السّلام مى باشد.
ولادت
ثمره ازدواج مبارك علي عليه السلام و فاطمه زهرا عليها السلام پنج فرزند به نام هاي حسن، حسين، زينب، ام كلثوم و محسن است.
بنابر آنچه كه از امام صادق عليه السلام رسيده است «محسن» كه آخرين فرزند زهرا بود، بر اثر تجاوز و هجوم دشمنان اسلام به خانه آن حضرت، در شكم مادر جان داد و به دنبال اين حادثه دردناك و صدماتي كه بر جسم فاطمه عليها السلام وارد آمد، آن حضرت بيماري شديد پيدا كرد و به شهادت رسيد.
زينب، سومين فرزند مهد ولايت است كه به احتمال قوي در سال ششم هجرت در مدينه چشم به جهان گشود.
پدر زينت
زينب، يعني زينت پدر و اين نامي است كه خداوند براي دختري انتخاب كرد ، كه با انجام رسالت خويش زينت بخش تاريخ شد و موجب افتخار و سرافرازي خاندان وحي و ولايت گشت. و اين است كه نام زينب در تاريخ كربلا كه تاريخ جاودانگي اسلام و تشيع است، به خاطر فداكاريهايش، زيبا،درخشان و جاوداني است.
مراسم نامگذاري اين درّ ولايت را در تاريخ اين گونه ميخوانيم:
نامي آسماني
هنگام ولايت زينب كبري، چون رسول خدا در سفر بود، فاطمه از همسرش علي درخواست كرد كه نامي براي فرزندشان انتخاب كند. علي عليه السلام در جواب فرمود: من بر پدرت سبقت نميگيرم، صبر ميكنيم تا پيامبر از سفر برگردد. چون پيامبر بازگشت و خبر ولادت نوزاد زهرا را از زبان علي عليه السلام شنيد فرمود: فرزندان فاطمه فرزندان منند ولي خداوند در باره آنان تصميم ميگيرد.
بعد از آن جبرئيل نازل شد و پيام آورد كه خداوند سلام ميرساند و ميفرمايد: نام اين دختر را زينب بگذاريد كه اين نام را در لوح محفوظ نوشتهام. آن گاه رسول خدا زينب را گرفت و بوسيد و فرمود: توصيه ميكنم كه همه اين دختر را احترام كنند، كه او مانند خديجه كبري است.
يعني همان گونه كه فداكاري هاي خديجه در پيشبرد اهداف پيامبر و اسلام بسيار ثمربخش بود، ايثار، صبر و استقامت زينب در راه خدا نيز در بقا و جاودانگي اسلام از اهميت ويژهاي برخوردار است.
با پيامبر خدا
بنابر اينكه ولادت زينب عليها السلام در سال ششم هجري باشد و تاريخ وفات پيامبر اكرم در سال يازدهم؛ زينب بيش از پنج سال با پيامبر نبوده است و اين مدت زمان، كافي است كه او از اصحاب پيامبر اسلام به شمار آيد. بر اين مبنا كساني كه شرح حال اصحاب پيامبر اسلام را نوشته اند، نام زينب را زينتبخش كتاب خود ساختهاند.
در دامان عطوفت
اين پنج سال فرصتي بود كه زينب عليها السلام از تابش نور وجود پيامبر بهره گيرد و پيامبر رحمت، او را در دامان مهر و عطوفت خود نوازش كند و از جرعههاي معرفت سيراب سازد و حديث صبر و استقامت در دفتر وجودش بنگارد. چرا كه پيامبر بر مصيبت ها و ناگواري هاي مسير زندگي زينب به خوبي واقب بود و مي دانست كه تاب تحمل اين زنجها و حوادث ناگوار را تنها روحي بلند و قلبي چون كوه و دلي سرشار از عشق به خدا خواهد داشت. گويا مصيبت و سختي، با سرنوشت زينب عجين گشته و خداوند صبر و پايداري را در او جلوهگر ساخته است تا اسوه و الگويي براي همه پويندگان راه خدا باشد.
رؤيايي دردناك
زينب مسير پرحادثه و دردناكي را كه در پيش دارد، در همان زمان كودكي در آينه رؤيا مي نگرد و براي جدش پيامبر اكرم بازگو ميكند و پيامبر خدا حوادثي را كه در انتظار اوست تعبير ميكند تا او كه دست پرورده علي و بزرگ شده دامان زهراست، خود را براي رويارويي با اين حوادث مهيا سازد. اين رؤيا را در تاريخ چنين ميخوانيم: ارتحال پيامبر خدا نزديك بود، زينب نزد پيامبر آمد و با زبان كودكانه به پيامبر چنين گفت: «اي رسول خدا! ديشب در خواب ديدم كه باد سختي وزيد كه بر اثر آن دنيا در ظلمت فرو رفت و من از شدت آن باد به اين سو و آن سو ميافتادم؛ تا اينكه به درخت بزرگي پناه بردم، ولي باد آن را ريشه كن كرد و من به زمين افتادم. دوباره به شاخه ديگري از آن درخت پناه بردم كه آن هم دوام نياورد. براي سومين مرتبه به شاخه ديگري روي آوردم، آن شاخه نيز از شدت باد در هم شكست. در آن هنگام به دو شاخه به هم پيوسته ديگر پناه بردم كه ناگاه آن دو شاخه نيز شكست و من از خواب بيدار شدم».
پيامبر با شنيدن خواب زينب، بسيار گريست و فرمود:
«درختي كه اولين بار به آن پناه بردي جدّ توست كه به زودي از دنيا ميرود. و دو شاخه بعد مادر و پدر تو هستند كه آنها هم از دنيا ميروند و آن دو شاخه به هم پيوسته دو برادرت حسن و حسين هستند كه در مصيبت آنان دنيا تاريك ميگردد».
اولين واقعه
چندي نگذشت كه گوشه اي از خواب زينب به وقوع پيوست و سايه پرمهر و عطوفت پيامبر اكرم از سر زينب كبري و مسلمين رخت بربست و او اولين پناهش را از دست داد و اين نخستين مصيبتي بود كه در كودكي روح لطيف او را آزرده ساخت. و اين تازه آغاز راه بود و او همچنان در انتظار حوادث تلخ و دردناكي است كه در پيش رو دارد.
ولي اين راست قامت هميشه تاريخ بشريت هرگز سر ذلت در برابر مصيبت ها و سختيهاي زندگي و تاريخ خم نخواهد كرد او با استواري زيبندهاي رسالت خويش را كه حفظ جاودانگي اسلام است در ميان طوفان حوادث به انجام خواهد رساند.
با مادرش فاطمه
فاطمه بعد از پدر گرامي خويش چند ماهي بيش در اين دنيا نماند. بنابراين زينب از محبتهاي مادري چون صديقه كبري بيش از چند ماهي بهره نجست.
اين دوران كوتاه چند ساله، پر است از فراز و نشيبها و خاطرههاي تلخ و شيريني كه زينب را براي ادامه حركت و مجاهدت در راه خدا و استقبال از مشكلات و مصائب زندگي آماده مي ساخت. زينب مادرش فاطمه را بعد از رحلت رسول خدا خندان و متبسم نمي ديد. فاطمه در غم از دست دادن پدري چون رسول خدا و حمايتهاي او چندان گريست كه نام او را در شمار گريه كنندگان معروف تاريخ چون آدم، يعقوب، يوسف و امام سجاد آوردهاند.
زينب در تمامي اين دوران با مادر در كنار او بود و صحنههاي مصيبتبار رحلت پيامبر خدا و اندوه بيكران مادر و ظلم و جنايت دشمنان* در حق اهلبيت پيامبر را نظاره ميكرد و همه اين ناملايمات بر قلب كوچكش فرود ميآمد و او براي خدا صبر ميكرد و پايداري در راه خدا را پيشه خود ميساخت، تا زمينهاي باشد براي تحمل مصيبتها و رنجهاي بزرگتري كه در انتظار او بود.
دفاع از حق
زينب در مجلس سخنراني مادرش فاطمه در مسجد رسول خدا در دفاع از حقوق اهلبيت و فدك حاضر بود و خطبه و سخنان مادرش را در آن مجلس به ياد داشت؛ به طوري كه خود يكي از راويان آن خطبه به شمار ميآيد.
او از مادرش آموخت كه چگونه بايد در مقابل دشمنان ايستادگي كرد و آنان را رسوا ساخت. او آماده ميشد كه با سخنان خود در بازار كوفه و كاخ ابن زياد و يزيد، ظلم و جنايت آنان را برملا سازد و از اسلام و ولايت دفاع كند.
آخرين ديدار
سرانجام زمان آخرين ديدار و وداع با مادر فرا ميرسد و تكفين مادر پايان مييابد. به دعوت پدر، فرزندان زهرا با مادر خويش وداع ميكنند و لحظاتي مادر را در آغوش ميگيرند، چنان كه فرشتگان از اين صحنه دلخراش مي گريند... بياييد گوشه اي از اين ماجراي غمافزا را از زبان اميرالمؤمنين بشنويم:
«زماني كه خواستم كفن زهرا را گره بزنم، به امكلثوم، زينب، حسن و حسينم گفتم: بياييد از مادرتان توشهاي برگيريد كه اين آغاز جدايي است و ديدار بعدي در بهشت خواهد بود.
حسن و حسين به طرف مادر آمدند؛ در حالي كه چنين ميگفتند: اندوه و حسرتي كه از فقدان جدّمان پيامبر و مادرمان فاطمه داريم هرگز خاموش نميشود. اي مادر حسن! اي مادر حسين! هنگامي كه جدّمان محمد مصطفي را ديدي سلام ما را به او برسان و بگو بعد از تو ما در دنيا يتيم شديم.
علي فرمود:
به خدا سوگند مشاهده كردم كه زهرا با ناله و اندوه با دو دست فرزندانش را گرفت و مدتي به سينه چسباند كه ناگاه هاتفي از آسمان ندا داد كه اي ابوالحسن آنان را از آغوش مادر برگير كه به خدا سوگند اين دو فرزند، ملائكه آسمان را به گريه انداختند؛...».
و بدين سان زينب مادري مهربان، مونسي عطوف و پناهي آرامبخش را در سنين كودكي از دست ميدهد كه غم هجران او بر قلب كوچكش سنگيني ميكند. ولي او كه مسئله آموز مكتب پيامبر و فاطمه و علي است لحظهاي و ذره اي در راه هدف خود ترديد نميكند و با استواري گام برميدارد و رسالتش را به انجام ميرساند.
بعد از مادر
ديگر شمع وجود مادر روشني بخش خانه علي نيست. لزوم نگهداري از فرزندان فاطمه ايجاب ميكرد كه شخصي عهده دار اين مهم شود. فاطمه اين امر مهم را در آخرين روزهاي زندگيش پيش بيني كرده بود و مادري مهربان براي فرزندانش و همسري براي علي در نظر گرفته و ازدواج با او را به علي توصيه نموده بود. اين افتخار نصيب بانوي بزرگواري به نام «امامه» شد كه به فرموده فاطمه براي فرزندانش همانند خود او بود.
زينب بعد از مادر در سايه تربيتهاي پرمهر پدري چون علي و در كنار برادراني چون حسن و حسين رشد مييابد و از همان دوران كودكي مشكلات فراوان و فشارهاي روحي بيشماري را تجربه كرده و در برابر آنها مقاومت ميكند و بدين گونه دوران كودكي را پشت سر ميگذارد.
هر چند زينب كوچكتر از حسن و حسين است، ولي از آنجا كه دختر فاطمه و دست پرورده اوست و عطر مهر مادري چون فاطمه از او تراوش ميكند، علاقه و پيوند روحي و عاطفياي كه ميان او دو برادرش وجود دارد، وصف ناشدني است. و اين ارتباط روحي تا پايان عمر استمرار مييابد و زينب لحظهاي نميتواند دوري و اندوه اين جگرگوشگان فاطمه را تاب بياورد و چنانكه خواهيم ديد تا آخرين لحظات، چون مادري مهربان به آنان عشق مي ورزد و هر و محبت نثارشان ميكند و چيزي نميتواند مانع اين پيوند و بستگي گردد.
زندگي مشترك
اينك زينب به سالهاي تشكيل زندگي مشترك نزديك شده است. او ميداند كه ازدواج براي هر زني حق طبيعي و شرعي است و روي گرداني از اين سنت، خارج شدن از آئين پيامبر اسلام است.
ولي زينب با ازدواج كه عمل به سنت پيامبر خداست، رسالت بزرگي را كه بر دوش دارد فراموش نميكند. او ميداند كه بايد در تمام صحنه ها و لحظه ها در كنار برادرش باشد. او ميداند كه به ثمر نشستن قيام حسين و شهادت عزيزانش، نيازمند آزادگي در اسارت، صبر و پايداري، و پيام رساي او به گوش تاريخ بشريت است.
از اين رو زينب در قرارداد ازدواجش شرط همراهي با برادرش حسين را قيد ميكند تا از وظيفه مهم خود باز نماند. از شخصيتي متعهد به اسلام و دوستدار اهلبيت، چون عبدالله بن جعفر كه به خواستگاري دختر علي آمده است، انتظاري جز پذيرش اين شرط نيست. به هر صورت مراسم خواستگاري پايان مييابد و عبدالله بن جعفر به افتخار همسري زينب كبري نائل ميگردد.
همسر زينب
عبدالله از فرزندان جعفر است و جعفر، فرزند ابوطالب و برادر علي و از جانبازان جبهه موته و شهيدان بزرگ اسلام است. شخصيت جعفر بن ابيطالب را كه معروف به جعفر طيار است، ميتوان از اظهار علافه و سخنان پيامبر اكرم درباره او دريافت. هنگام فتح خيبر، زماني كه جعفر از حبشه مراجعت كرد پيابمر او را آغوش گرفت و ميان ديدگانش را بوسيد و فرمود: نميدانم به خاطر كدام يك خوشحالتر باشم، به خاطر ورود جعفر يا فتح خيبر؟ و رسول خدا او را در جوار مسجد منزل دادند.
زماني كه جعفر در جبهه موته جنگيد و دو دستش قطع شد و حاضر نشد پرچم را بر زمين بيفكند، پيامبر خدا فرمودند: خداوند به جاي دو دست دو بال به جعفر عنايت كرد كه در بهشت با آنها پرواز كند و از همين روست كه او به جعفر طيار معروف شد.
عبدالله در حبشه متولد شد و اين ولادت زماني رخ داد، كه جعفر به همراه همسرش و عدهاي ديگر از مسلمانان بر اثر فشار دشمنان اسلام و به پيشنهاد پيامبر اكرم(ص) به حبشه هجرت كرده بود. عبدالله بعد از شهادت پدرش جعفر مورد محبت و علاقه پيامبر اكرم بود.
در تاريخ آمده است: هنگامي كه جعفر پدر عبدالله به شهادت رسيد، پيامبر فرمود: فرزندان جعفر را نزد من بياوريد. حضرت آنان را در آغوش عطوفت خود گرفت، بوسيد و چشمهايش پر از اشك شد. و اين گونه از عبدالله كه كودكي بيش نبود تفقد و دلجويي فرمود.
بعد از پيامبر اكرم تاريخ شاهد رشادتها و فداكاريهاي عبدالله در كنار اميرالمؤمنين(ع) بوده و او در جنگ صفين از شجاعان صحنه نبرد به شمار رفته است و جود و سخاوت او نيز در آن زمان زبانزد بوده است.
در محيط خانه
بدون شك در دورانهاي مهم تربيت انسان و شكلگيري شخصيت او دوران كودكي است. تأثير پذيري انسان از محيط و اطرافيان خود در اين دوره، به مراتب بيشتر و عميقتر از دورههاي ديگر زندگي است. اعمال، رفتار، برخوردها و به طور كلي شيوه معاشرت پدر و مادر در خانه و كيفيت ارتباط آنان با يكديگر و ديگر افراد، در روح و خلق و خوي فرزند اثري مستقيم خواهد گذاشت، روح حساس و لطيف فرزند را تحت تأثير خود قرار خواهد داد.
اصولاً پدر و مادر ميتوانند، زشتي و زيبايي رفتار وسلوك خود را در آينه شفاف و زلال كودك خود بنگرند و حركات، روحيات و خصلت هاي كودكشان را نمونهاي از روحيات و صفات خود بدانند.
به خاطر اين روح الگو خواهي و تربيت پذيري ،پيرامون تربيت كودكان و پرورش فكري، اعتقادي و اخلاقي آنان در روايات توصيه هاي فراواني شده است. تأثير اين تربيتها، به قدري است كه علي(ع) قلب كودك و مركز دريافت هاي او را همانند زمين خالي و بدون كشتي ميداند كه هر بذري را پذيراست.
بنابراين ميتوان شخصيت و آينده كودك را مرهون تربيتها و پرورشهاي عملي پدر و مادر دانست كه فرزند به صورت الگو از آنان كسب كرده است.
اما زينب، در خانه اي تربيت و رشد يافت، كه عالي ترين نمونه زندگي خانوادگي است و در طول تاريخ بشر خانوادهاي به اين بزرگي و عظمت نيامده است و نخواهد آمد. شخصيت زينب در خانه اي شكل گرفت كه نور ايمان در آن مي درخشيد و سرشار از صفا و صميميت و آكنده از معنويت و عشق به خدا بود. خانه اي كه پدري چون علي دارد و مادري چون فاطمه، پدر و مادر معصومي كه تمايلات نفساني و هوي و هوس در آنان راه نداشت و انگيزه حركتها و فعاليتهايشان فقط انجام وظيفه الهي بود. آنان جز به رضاي خدا به چيزي ديگر نمي انديشيدند و جز براي پيشرفت اسلام و نجات بشريت گام برنميداشتند.
زينب در اين محيط و تحت تربيت چنين پدر و مادري رشد مييابد و در چنين مدرسه اي معارف الهي و آداب اسلامي را فرا ميگيرد و به تربيت ديني و فضائل اخلاقي دست مييابد و به كمال ميرسد.
و بدين گونه مهمترين و اساسيترين كلاس آموزش خانهداري، شوهرداري، تربيت فرزند، اداره زندگي و به طور كلي آداب معاشرت زينب، دوراني بود كه در كنار مادرش حضور داشت و از رفتار و شيوه زندگي او الگو ميگرفت تا زماني او نيز همچون مادرش ـ كه زيباترين و خداييترين زندگي را گذراند ـ در خانه شوهر انجام وظيفه كند.
او شاهد بود كه چگونه مادرش براي ايجاد كانوني آرامبخش و انباشته از صفا و صميميت و روح و معنويت تلاش ميكرد. او اين سخن پدرش را شنيده بود كه ميفرمود: وقتي به خانه مي آمدم و به زهرا نگاه ميكردم،تمام غم و غصه هايم برطرف ميشد و او هيچ گاه مرا خشمگين نكرد.
زينب نمونه باشكوه صميميت، همدلي و همراهي را در كانون پرمهر پدر و مادر خويش مشاهده كرده بود، و لذت آن را از ياد نمي برد. او شاهد تلاشهاي مادرش در خانه بود و دستهاي تاول زده مادر و زحمتهاي خانهداري را ديده بودو اجر و پاداش كار در خانه را باور داشت.
او تعاون و همكاري در خانه را از پدر و مادرش آموخته بود و ميديد كه پدر هيزم و آب خانه را تهيه ميكرد و مادر آسيا ميكرد، خمير مي ساخت و نان مي پخت.
زينب، مهر و محبت مادر را نسبت به فرزندان از ياد نمي برد و عطوفت هاي مادر از شيرين ترين خاطرههاي او بود. او سخنراني مادرش در مسجد ـ در رفاع از كيان اسلام و ولايت ـ را فراموش نميكرد و از آن درس دينداري و حراست از دستاوردهاي جدّ بزرگوارش پيامبر اكرم را فرا ميگرفت و حمايت از دين خدا را براي خود فرض و لازم مي دانست.
و بالاخره شخصت والايي چون زينب كبري كه در كانون ولايت رشد يافته و در سايه اين تربيتها بزرگ شده است، دريايي است از معرفت و فضيلتهاي انساني و تجربه هاي اخلاقي و تربيتي كه از پدر و مادرش فرا گرفته است. او اكنون به خانه شوهر ميرود و كانون زندگي را تشكيل ميدهد و به عنوان مربي بزرگ و نمونهاي در سنگر مقدس خانه انجام وظيفه ميكند و براي اسلام فرزندان برومندي را تربيت ميكند كه نتايج درخشان آن را در آينده تاريخ زندگاني زينب ملاحظه خواهيم كرد.
در مكتب پدر
بانوي بزرگ اسلام زينب كبري حدود سي و پنج سال داشت كه پدرش علي به شهادت رسيد. او بدون ترديد از دوران حيات پدر بزرگوارش آگاهيها و بهرههاي فكري و معنوي فراواني گرفته است و خاطرات زيادي از دوران پدر دارد. خاطرات تلخ و شيريني كه هر كدام در شكلگيري شخصيت زينب و سازندگي او تأثير عميقي داشته است.
صبر و بردباري
او روزها و سالهاي مظلوميت پدر را خوب به ياد داشت و شاهد بود كه بعد از رحلت پيابمر اسلام، ولايت پدرش را كه بزرگترين شخصيت جهان اسلام بعد از پيامبر بود، ناديده گرفتند و بر جايگاهي كه پيامبر بعد از خود براي علي(ع) تعين كرده بود و كراراً آن را گوشزد ميكرد و مسلمانان را به آن توصيه ميفرمود عاصبانه تكيه زدند و حق او را ضايع ساختند. بر كرسي هوسها نشستند و خود را جانشين و خليفه پيامبر خواندند. و اميرالمؤمنين كه جز به حفظ اسلام و مصالح مسلمين نمي انديشيد همچنان صبر پيشه كردو رضايت خدا را بر هر چيز مقدم داشت و بيست و پنج سال سكوت اختيار كرد.
زينب در اين دوران، حوادث را به دقت پيگيري ميكرد و بر بينش و آگاهيهاي خود مي افزود. هواپرستي و دنيا طلبي بسياري را ميديد، دوست و دشمن را به خوبي از يكديگر تميز ميداد و شاهد كينهتوزيهاي ابوسفيانها و معاويه ها بود. دشمنان نقابداري كه در ظاهر، لباس اسلام بر تن كرده بودند و سنگ اسلام به سينه ميزدند و در باطن و حقيقت براي نابودي آن نقشه مي كشيدند و حقايق را وارونه جلوه مي دادند.
زينب، همه اين دشمنيها را ميديد و عظمت صبر پدر را درمييافت. هم او كه فرمود:
«صبرت و في العين قديً و في الحلق شجاً» شكيبايي ورزيدم همچون كسي كه خاشاك چشمش را پر كرده و استخوان راه گلويش را گرفته است.
زينب از صبر او الهام ميگرفت و درس فداكاري مي آموخت. مي آموخت كه چگونه بايد تمام مشكلات و رنجهاي راه خدا را تحمل كرد، محروميتها را پذيرا شد و مصالح فردي را فداي مصلحت اسلام كرد.
عدالت گستري
دوران بيست و پنج سال مظلوميت و سكوت سپري ميشود؛ مردم به خانه اميرالمؤمنين هجوم ميآورند و علي(ع) كه انديشه اي جز حق در او راه ندارد براي رهايي بخشيدن مردم از ظلمها، بيعدالتيها و انحرافاتي كه بعد از پيامبر اكرم دامنگير آنان شده بود، زمام حكومت را در دست ميگيرد.
پنج سال حكومت علي(ع) براي زينب بسيار آموزنده و الهام بخش بود. عدالت گستري در آن دوران چنان اوج داشت كه بسياري از كسان كه به هوس متاع دنيا، رياست، پست و مقام و ثروت اندوزي به سوي علي روي آورده بودند از دشمنان سرسخت و ستيزه جوي او شدند. آنان ظطاقت شنيدن سخني چون: «به خدا قسم آنچه از عطاياي عثمان، و آنچه بيهوده از بيت المال مسلمين به اين و آن بخشيده، بيابم به صاحبش برميگردانم؛ گرچه زناني را به آن كابين بسته يا كنيزاني را با آن خريده باشند.» را نداشتند.
آنان ديدند كه حضرت در برابر درخواست برادرش عقيل كه به خاطر فقر چيزي از گندمهاي بيتالمال ميطلبيد، آهني گداخته به بدن او نزديك كرد و در مقابل ناله برادرش عقيل، فرمود: «زنان در سوگ تو بگريند! از آهن تفتيده اي كه انساني آن را به صورت بازيچه، سرخ كرده ناله ميكني! اما مرا به سوي آتشي مي كشاني كه خداوند جبار با شعله خشم و غضبش برافروخته است! تو از اين مي نالي و من از آتش سوزان نالان نشوم؟».
قضاوت حضرت درباره دخترش ـ كه گردنبندي را از بيتالمال به امانت گرفته بود ـ كه «اگر اين امانت را از بيت المال به صورت عاريه ضمانتي نگرفته بودي نخستين زن هاشمي بودي كه دستت را به خاطر دزدي قطع ميكردم» ريشه هاي طمع را در آنان مي سوزاند.
ظلم ستيزي
دوران حكومت علي (ع) سراسر مبارزه و جنگ با دشمنان عوام فريبي بود كه ناآگاهان جامعه و دنياطلبان را آلت دست قرار مي دادند تا بهتر و بيشتر بتوانند به هوس ها و دنياطلبي هاي خود دست يابند. علي و اسلام، دشمنان خطرناك و مكار و حيلهگري چون معاويه را در برابر خود داشت؛ كه از همه چيز حتي مقدسات مردم براي پيشبرد اهداف شوم خود استفاده ميكردند. دشمنان نادان و كج فهمي چون خوارج كه در پناه پوستهاي از ديانت با علي دشمني ميكردند و جمل سواراني كه عايشه همسر پيامبر را سپر خود ساخته بودند و ... و علي كه براي عدالتگستري و ظلم ستيزي حكومت را در دست گرفته بود، جز مبارزهاي سخت، طولاني و طاقتفرسا راهي در پيش خود نمي يافت.
زينب حوادث دردناك بعد از پيامبر را مشاهده ميكرد، از آن عبرت ميگرفت و درس مي آموخت و بر بينش اجتماعي، سياسي و تاريخي خود مي افزود و افزون بر اين از شجاعت، زهد، عبادت و فضيلتهاي بيشمار پدرش الهام ميگرفت. او كه در مكتب چنين پدري درس آموخته بود، تمام آموختههاي خود را در صحنههاي بزرگي چون كربلا، كوفه، شام و... به نمايش گذارد، و با تدبير و درايت، شجاعت و شهامت، صبر و استقامت و زهد و عبادت خود را ثابت كرد كه دختر پدري است كه تمامي عمر خود را در راه خدا و رضاي او سپري كرده، با قدرت صبر پيشه ساخته، با شهامت عدالت گسترده، با شجاعت دشمنستيزي كرده و بالاخره همه چيز را فداي محبوب خويش ساخته است.
در سوگ پدر
سحرگاه نوزدهم رمضان سال 40 هجري صدايي آسمان و فضاي شهر كوفه را پر كرد كه خبر از شهادت امام عدالت و راستي، در محراب عبادت ميداد. مردم و شيعيان كوفه سراسيمه خود را به امام خويش مي رسانند تا از حال او جويا شوند. زينب عليها السلام، همچون ديگر فرزندان آن حضرت از اولين افرادي بود كه خود را به بالين پدر رساند و فرق شكافتهاش را نظاره كرد.
زينب بانويي است حدود سي و پنج ساله و سرشار از عواطف و احساسات. او تعلق خاطري بس عميق با پدري دارد كه سي سال در سايه محبت هاي او آرام گرفته است. او چگونه خود را به پدر رسانده است؟ چه سخني به هنگام ديدن چهره خونين و سر شكافته پدر داشته است؟ پاسخ اين پرسشها به خوبي روشن نيست. ولي ندبه هاي جانسوز زينب و بيان درد جانگدازش بر بالين پدر كه صداي مردم بيرون از اتاق را به ناله بلند كرد، بيانگر عمق مصيبتي است كه بر جان زينب وارد شده است. حادثهاي كه دل سنگ را آب ميكند و دوستان حضرت را بيتاب، معلوم است با روح لطيف و دل پر مهر و عطوفت دختري چون زينب چه خواهد كرد.
شهادت اميرالمؤمنين و جدايي زينب از پدر بسيار سخت و گران است. او بعد از وفات جدش رسول خدا و شهادت مادرش فاطمه زهرا (س) دل به پدر بسته بود. سايه پر مهر پدر، آرام بخش روح و جان داغديده او بود. اما اكنون بايد از اين كانون محبت دل برگيرد و درد فراق پدر را بر دردهاي دلش بيفزايد. و او كه تربيت شده مكتب اين چنين پدري است و جز به رضاي خدا نمي انديشد، جز صبر بر نميگزيند.
دوران امامت امام حسن مجتبي عليه السلام
بهترين راه براي ترسيم تابلويي روشن از اوضاع مردم در زمان امام مجتبي (ع)، بررسي تحليلهايي است كه علي (ع) در باره مردم كوفه دارد؛ زيرا زعامت همان مردم بعد از علي به عهده امام مجتبي واگذار شده است. مردمي كه از نظر عقل و شعور ـ به تعبير علي (ع) ـ همانند كودكان هستند و از نظر بي تعهدي و بيوفايي آنچنانند كه علي (ع) آروز ميكند: «اي كاش آنها را نديده بودم!» و يا خواهان اين است كه ده نفر از لشكريان خود را بدهد و يك نفر از شاميان را بگيرد.
امام مجتبي با چنين مردمي و با چنان روحيههايي سر و كار داشت و طبيعي است كه كار كردن با اين مردم و مبارزه با دشمن به وسيله اين جمعيت، بي فايده است و بدانجا مي انجامد كه سجاده از زير پاي امام ميكشند، به ايشان اهانت ميكنند و حضرت را مجروح ميسازند.
زينب در روزگار برادرش امام مجتبي همانند روزگار مظلوميت پدرش، شاهد بي وفايي مردم و توطئههاي حساب شده دشمنان و تبليغات گسترده و دقيق معاويه و در نهايت تنها ماندن و مظلوميت برادرش امام مجتبي است. او جامعه و زمان خود را به خوبي ميشناسد و ميداند كه ايستادگي در برابر ظلم و قيام عليه ظالم علاوه بر رهبري انساني كامل و عبدي صالح به عنوان امام معصوم نيازمند امتي با وفا و گوش به فرمان است.
او به خوبي دريافت كه مدعيان پيروي از اهلبيت در هنگام سختي و امتحان به سرعت رو به كاستي ميگذارند و همه ارزشهاي ديني و معنوي را به دنياي فاني مي فروشند و امام معصومي چون امام مجتبي را فداي آمال و آرزوهاي شيطاني خود ميكنند. زينب دوست و دشمن واقعي را ميشناسد و جز تسليم و انقياد و آمادگي براي اجراي منويات امامش از خود هيچ اراده و خواستي ندارد. زينب در اين مدت خود را در رنجهايي كه امام مجتبي از مردم نابكار آن زمان ميكشيد، سهيم و شريك ميدانست و شاهد خون جگر خوردن برادرش امام مجتبي (ع) بود. او شهادت مظلومانه برادر و اهانت به جنازه آن عزيز را به چشم خود ديد و چه اشكهاي غم كه از ديدگانش جاري گشت و چه داغها كه بر دل سوخته اش نهاده شد. عظمت و بزرگي اين مصيبتها، دردها، رنجها و غمها را زينب در شب عاشورا بر زبان جاري ساخت. آن هنگام كه از اشعاري كه سيدالشهدا خواند، دريافت كه مصيبت شهادت امام حسين و يارانش فرود آمده است؛ بانگ برداشت كه «واي از اين مصيبت؛ كاش مرگ زندگيم را نابود ساخته بود! امروز همانند روزي است كه مادرم فاطمه و پدرم علي و برادرم حسن از دنيا رفتند...».
باري شعار زينب در تمام اين مصائب، همان شعار سيدالشهداست كه در اوج مصيبتهاي سهمگين كربلا زير لب زمزمه كرد: «... صبرا علي قضائك، لااله سواك يا غياث المستغيثين». «خداوندا! در برابر قضا و قدر تو شكيبايم. جز تو معبودي نيست اي فريادرس دادخواهان».
در سال 26 هجري قمري، حضرت عباس (ع) پايه عرصه گيتي نهاد. مادر گراميش فاطمه، دخت حزام بن خالد بن ربيعه بن عامر كلبي و كنيه اش (ام البنين) بود.
چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت.
اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.
عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.
ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).
دوران كودكي حضرت ابوالفضل العباس (ع):
در روزهاى كودكى عباس، پدر گرانقدرش چون آيينه معرفت، ايمان، دانايى و كمال در مقابل او قرار داشت و گفتار الهى و رفتار آسمانىاش بر وى تاثير مىنهاد. او از دانش و بينش على(ع) بهره مىبرد. حضرت در باره تكامل و پويايى فرزندش فرمود: ان ولدى العباس زق العلم زقا; همانا فرزندم عباس در كودكى علم آموخت و به سان نوزاد كبوتر، كه از مادرش آب و غذا مىگيرد، از من معارف فرا گرفت. در آغازين روزهايى كه الفاظ بر زبان وى جارى شد، امام(ع) به فرزندش فرمود: بگو يك. عباس گفت: يك حضرت ادامه داد: بگو دو عباس خوددارى كرد و گفت: شرم مىكنم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده ام، دو بگويم.
پرورش در آغوش امامت و دامان عصمت، شالوده اى پاك و مبارك براى ايام نوجوانى و جوانى عباس فراهم كرد تا در آينده نخل بلند قامت استقامت و سنگربان حماسه و مردانگى باشد. گاه كه على(ع) با نگاه بصيرت آميز خود آينده عباس را نظاره مىكرد، با لبختدى رضايت آميز، سرشك غم از ديدگان جارى مىكرد و چون همسر مهربانش از علت گريه مىپرسيد، مىفرمود: دستان عباس در راه يارى حسين(ع) قطع خواهد شد.
آنگاه از مقام و عظمت پور دلبندش نزد خداوند چنين خبر مىداد: پروردگار متعال دو بال به او خواهد داد تا به سان عمويش جعفر بن ابىطالب در بهشت پرواز كند. محبت پدرى گاه على(ع) را بر آن مىداشت تا پاره پيكرش را ببوسد ، ببويد و با آداب و اخلاق اسلامى آشنا سازد. از اينرو لحظهاى عباس را از خود دور نمىساخت. فرزند پاكدل على(ع) در مدت 14 سال و چهل و هفت روز، كه با پدر زيست، هميشه در حرب و محراب و غربت و وطن در كنار او حضور داشت.
در ايام دشوار خلافت، لحظه اى از وى جدا نشد و آنگاه كه در سال37 هجرى قمرى جنگ صفين پيش آمد، با آن كه حدود دوازده سال داشت، حماسهاى جاويد آفريد.
مقام علمي حضرت عباس (ع):
حضرت عباس (ع) در خانه اي زاده شد كه جايگاه دانش و حكمت بود. آن جناب از محضر اميرمومنان (ع) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) كسب فيض كردند و از مقام والاي علمي برخوردار شدند. لذا از خاندان عصمت (ع) در مورد حضرت عباس (ع) نقل شده است كه فرموده اند: زق العلم زقا، يعني همان طور كه پرنده به جوجه خود مستقيماً غذا مي دهد، اهل بيت (ع) نيز مستقيماً به آن حضرت علوم و اسرار را آموختند.
علامه محقق، شيخ عبدالله ممقاني، در كتاب نفيس تنقيح المقال، در مورد مقام علمي و معنوي ايشان گفته است: آن جناب از فرزندان فقيه و دانشمندان ائمه (ع) و شخصيتي عادل، مورد اعتماد، با تقوا و پاك بود.
مقام حضرت عباس (ع) نزد ائمه (ع):
اگر بخواهيم مقام و منزلت حضرت عباس (ع) را از ديدگاه امامان معصوم (ع) دريابيم، كافي است به سخنان آن بزرگوار درباره حضرت عباس (ع) توجه كنيم.
در شب عاشورا، وقتي دشمن در مقابل كاروان امام حسين (ع) حاضر شد و درراس آنها عمربن سعد شروع به داد و فرياد كرد، امام حسين (ع) به حضرت عباس (ع) فرمود: برادر جان، جانم به فدايت، سوار مركب شو و نزد اين قوم برو و از ايشان سوال كن كه به چه منظور آمده اند و چه مي خواهند.
در اين ماجرا دو نكته مهم وجود دارد يكي آنكه امام به حضرت عباس مي فرمايد: من فدايت شوم. اين عبارت دلالت بر عظمت شخصيت عباس (ع) دارد، زيرا امام معصوم العياذ بالله سخني بي مورد و گزاف نمي گويد و نكته دوم آنكه، حضرت به عنوان نماينده خود عباس (ع) را به اردوي دشمن مي فرستد.
روز عاشورا هنگامي كه حضرت عباس (ع) از ا سب بر روي زمين افتاد، امام حسين (ع) فرمودند:(الان انكسر ظهري و قلت حياتي) يعني (اكنون پشتم شكست و چاره ام كم شد). اين جمله بيانگر اهميت حضرت عباس (ع) ونقش او در پشتيباني از امام حسين (ع) است.
امام زمان (ع)، در قسمتي از زيارتنامه اي كه براي شهداي كربلا ايراد كردند، حضرت عباس (ع) را چنين مورد خطاب قرار مي دهند: السلام علي ابي الفضل العباس بن اميرالمومنين المواسي اخاه بنفسه، الاخذ لغده من امسه، الفادي له،الوافي الساعي اليه بمائه، المقطوعه يداه لعن الله قاتله يزيد بن الرقاد الجهني و حكيم بن طفيل الطائي.
امام زين العابدين (ع) به عبيدالله بن عباس بن علي بن ابي طالب (ع) نظر افكند و اشكش جاري شد. سپس فرمود:هيچ روزي بر رسول خدا (ع) سخت تر ازروز جنگ احد نبود، زيرا در آن روز عموي پيامبر، شير خدا و رسولش حمزه بن عبدالمطلب كشته شد و بعد از آن روز بر پيامبر هيچ روزي سخت از روز جنگ موته نبود، زيرا در آن روز پسر عموي پيامبر جعفر بن ابي طالب كشته شد سپس امام زين العابدين (ع) فرمود: هيچ روزي همچون روز مصيبت حضرت امام حسين (ع) نيست كه سي هزار تن در مقابل امام حسين (ع) ايستادند و مي پنداشتند، كه از امت اسلام هستند و هر يك از آنها مي خواستند از طريق ريختن خون امام حسين (ع) به نزد پروردگار مي انداخت و ايشان را موعظه مي فرمود و كار را تا آنجا كشاندند كه آن حضرت را از روي ظلم وجور و دشمني به شهادت رساندند. آنگاه امام زين العابدين (ع) فرمود: خداوند حضرت عباس (ع) را رحمت كند كه به حق ايثار كرد و امتحان شد و جان خود را فداي برادرش كرد تا آنكه دو دستش قطع شد. لذا خداوند عزوجل در عوض، دو بال به او عطا كرد تا همراه ملائكه در بهشت پرواز كند، همان طور كه به جعفر بن ابي طالب (ع) هم دو بال عطا فرمود و به تحقيق، حضرت عباس (ع) نزد پروردگار مقام و منزلتي دارد كه روز قيامت همه شهدا به آن مقام و منزلت غبطه مي خورند.
ايثار و جانبازي، راز و رمز تعالي حضرت عباس (ع):
با توجه به رواياتي كه در شان حضرت عباس (ع) از ائمه عليهم السلام رسيده و در آن به ايثار و فداكاري در راه امام خويش تصريح شده است، به روشني، فضيلت و مقام آن بزرگوار آشكار مي شود. حضرت عباس (ع) فرزند كسي است كه آيه ( و من الناس يشري نفسه ابتغاء مرضات الله, بقره-207) در شانس نازل شد و از سلاله دودماني است كه اسوه ايثار و از خودگذشتگي بودند و سوره هل اتي، در شان ايثار ايشان نازل شده است.
فداكاري، ايثار و جانبازي در اسلام و مكتب اهل بيت عليهم السلام از جايگاه ويژه اي برخوردار است؛ به طوري كه اميرمومنان در جايي ايثار را برترين فضيلت اخلاقي مي داند.
در جايي ديگر، علي (ع) ايثار را بالاترين عبادت معرفي مي نمايد و در روايتي ديگر غايت و هدف تمام مكارم اخلاقي را ايثار و از خودگذشتگي مي داند.
علي (ع) در قسمتي از نامه خود به حارث همداني مي فرمايد: بدان كه برترين مومنان كسي است كه در گذشتن از جان و خانواده و مال خويش از ديگر مومنان برتر باشد.
حال در اينجا اين سوال مطرح مي شود كه، مگر ساير شهيدان از جان خود نگذشتند، پس چه چيزي حضرت عباس را از ساير شهيدان متمايز مي سازد؟
جواب اين است كه معرفت حضرت عباس (ع) از همه شهيدان والاتر و اطاعتش از امام خويش، كاملتر بود. براساس ديدگاه اسلام و مكتب اهل بيت (ع) آنچه اعمال نيك را از يكديگر متمايز مي سازد و ارزش اعمال را متفاوت مي كند، همان معرفت و بينش و نيت شخص است و كلام پيامبر اسلام (ص) كه فرمود:
(ضربه علي يوم الخندق افضل من عباده الثقلين) شايد ناظر به اين معنا باشد.
در ضمن رواياتي كه در مورد ثواب و عقاب عمل به صورتهاي گوناگون و متفاوت نقل شده، به اين دليل است كه ثواب يا عذاب يك عمل معين، با توجه به معرفت و نيت عامل آن متفاوت مي شود. به عنوان مثال، ثواب زيارت امام رضا (ع) در روايتهاي معتبر به صور متفاوت نقل شده است و در بعضي روايات تصريح شده كه اين تفاوت ثواب، به دليل تفاوت در معرفت اشخاص است.
آري حضرت عباس (ع) با كمال معرفت در راه دين و امام خويش جانبازي نمود و مراحل كمال و تعالي را طي كرد.
القاب تابناك حضرت ابوالفضل العباس (ع)
1. قمر بنىهاشم
بهره مندى بسيار عباس از جمال و جلال و سيماى سپيد و زيبا و سيرت سبز و نورانى، زمينه ساز اين لقب است.
2. باب الحوائج
كريمى از دودمان كريمان كه چون حاجتمندى سوى او روى كند، خواسته هايش را برآورده مىسازد.
3. طيار
بيانگر مقام و عظمت حضرت عباس(ع) در فضاى عالم قدس و بهشت جاودان است.
4. الشهيد
شهادت، كه نشان نمايان ابوالفضل(ع) است و در چهره حيات او درخشندگى بسيار دارد، زمينه ساز اين لقب است
5.سقا
دلاورى عباس در صحنه هاى حيرت آور آبرسانى به تشنگان، سبب اين لقب شد.
6. عبد صالح
لقبى كه حضرت صادق(ع) در زيارت عموى گرانقدرش بدان اشاره دارد:
السلام عليك ايها العبد الصالح.? سلام بر تو، اى بنده صالح خدا.
7. سپه سالار
صاحب لواء يا سپه سالار لقب بزرگترين شخصيت نظامى است و عباس در روز عاشورا اين لقب را از آن خود ساخت.
8. پرچمدار و علمدار
يادآور دلاوى و حفظ لشكر در برابر دشمن است. علمدارى عباس(ع) اين لقب را برايش به ارمغان آورد.
9. ابوقربه (صاحب مشك)، عميد (ياور دين خدا)، سفير (نماينده حجت خدا)، صابر (شكيبا)، محتسب (به حساب خدا گذارنده تلاشها)، مواسى (جانباز و مدافع حق)، مستعجل (تلاشگرى مهربان در برآوردن حاجات ديگران) و ... از ديگر لقبهاى ابوالفضل است.
اما اسامي شهداي نهضت عاشورا طبق ترتيب حروف الفبا بدين صورت است:
1. ابوبكر بن علي ـ عليه السلام ـ
60. عبدالله بن عروه غفاري
اما كيفيت شهادت و محل شهادت چنانكه اشاره شد همه اين تعداد روز عاشورا و در كربلا شهيد نشده اند، بلكه برخي مانند مسلم بن عقيل و هاني بن عروه و قيس بن مسهّر صيداوي در كوفه شهيد شده و آنجا مدفون اند و برخي پس از حادثه كربلا به شهادت رسيدند مانند فرزندان حضرت مسلم، اما عدّه اي در كربلا و در ركاب امام در روز عاشورا به شهادت رسيده و در كربلا مدفون هستند. مثلاً قبر علي اكبر در پائين پاي حضرت قرار دارد، و قبر بقيه شهداء در يك قبر دسته جمعي پائين پاي امام مدفون هستند و مدفن حضرت عباس در كنار نهر علقمه و مدفن حرّ نيز با فاصله از حرم امام حسين قرار دارد[3] شيخ مفيد فرموده است تمام حائر مدفن اصحاب حسين است.[4]
اطلاعات كامل و وافي را در اين كتاب مي توانيد مطالعه كنيد:
كتاب حماسه سازان كربلا، تأليف شيخ محمد سماوي، كه انتشارات نويد اسلام قم آنرا با ترجمه آقايان ابوسعيد و ابو نويد، منتشر نموده است.
امام صادق ـ عليه السلام ـ :
«ثواب زيارت امام حسين (و يارانش) برابر است با ثواب صد حج واجب و صد حج مستحبي»[5]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] . شيخ مفيد، الارشاد، چ اول، قم، آل البيت، 1414، ص 95، و ابي مخنف، و تعه الطف جمع آوري يوسفي غروي، چ سوم، قم، مدرسين، 1417، ص 259.
[2] . سماوي ابصارالعين في انصار الحسين (حماسه سازان كربلا) چاپ اول، قم، نويد اسلام، 69، ص 210 الي 212.
[3] . ر.ك. شيخ مفيد، «پيشين»، ج 2، ص 114 و ص126.
[4] . همان، ص 126.
[5] . همان، ج 2، ص 134.
خلاصه ای از زندگانی امام حسین علیه السلام

ولادت
در روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت (1) دومين فرزند برومند حضرت على وفاطمه , كه درود خدا بر ايشان باد, در خانه وحى و ولايت چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پيامبر گرامى اسلام (ص ) رسيد, به خانه حضرت على (ع ) و فاطمه (س ) آمد و اسما (2) را فرمود تا كودك را بياورد.اسما او را در پارچه اى سپيد پيچيد و خدمت رسول اكرم (ص ) برد, آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت.(3)
به روزهاى اول يا هفتمين روز ولادت با سعادتش , امين وحى الهى , جبرئيل فرود آمد و گفت : سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا, اين نوزاد را به نام پسر كوچك هارون (شبير) (4) كه به عربى (حسين ) خوانده مي شود نام بگذار.(5)چون على براى تو به سان هارون براى موسى بن عمران است , جز آن كه تو خاتم پيغمبران هستى .و به اين ترتيب نام پرعظمت حسين از جانب پروردگار, براى دومين فرزند فاطمه (س ) انتخاب شد.
به روز هفتم ولادتش , فاطمه زهرا كه سلام خداوند بر او باد, گوسفندى را براى فرزندش به عنوان عقيقه (6) كشت , و سر آن حضرت را تراشيد و هم وزن موى سر او نقره صدقه داد. (7)
حسين (ع ) و پيامبر (ص )
از ولادت حسين بن على (ع ) كه در سال چهارم هجرت بود تا رحلت رسول الله (ص ) كه شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد, مردم از اظهار محبت و لطفى كه پيامبر راستين اسلام (ص ) درباره حسين (ع ) ابراز ميداشت , به بزرگوارى و مقام شامخ پيشواى سوم آگاه شدند.
سلمان فارسى مي گويد: ديدم كه رسول خدا (ص ) حسين (ع ) را بر زانوى خويش نهاده او را مي بوسيد و مي فرمود: تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانى , تو امام و پسر امام و پدر امامان هستى , تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهاى خدايى كه نُه نفرند و خاتم ايشان ,قائم ايشان (امام زمان عج ) مي باشد. (8)
انس بن مالك روايت مي كند: وقتى از پيامبر پرسيدند كدام يك از اهل بيت خود را بيشتر دوست مي دارى , فرمود: حسن و حسين را, (9) بارها رسول گرامى حسن (ع ) و حسين (ع ) را به سينه مي فشرد وآنان را مي بوييد و مي بوسيد. (10)
ابوهريره كه از مزدوران معاويه و از دشمنان خاندان امامت است , در عين حال اعتراف مي كند كه : رسول اكرم را ديدم كه حسن و حسين را بر شانه هاى خويش نشانده بود و به سوى مامي آمد, وقتى به ما رسيد فرمود هر كس اين دو فرزندم را دوست بدارد مرا دوست داشته , و هر كه با آنان دشمنى ورزد با من دشمنى نموده است.(11)عاليترين, صميميترين و گوياترين رابطه معنوى و ملكوتى بين پيامبر و حسين را ميتوان در اين جمله رسول گرامى اسلام(ص )خواند كه فرمود:حسين از من و من ازحسينم (12)
حسين (ع ) با پدر
شش سال از عمرش با پيامبر بزرگوار سپرى شد, و آن گاه كه رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقاى پروردگار شتافت , مدت سى سال با پدر زيست . پدرى كه جز به انصاف حكم نكرد , و جز به طهارت و بندگى نگذرانيد , جز خدا نديد و جز خدا نخواست و جز خدا نيافت . پدرى كه در زمان حكومتش لحظه اى او را آرام نگذاشتند ,همچنان كه به هنگام غصب خلافتش جز به آزارش برنخاستند...
در تمام اين مدت , با دل و جان از اوامر پدر اطاعت مي كرد, و در چند سالى كه حضرت على (ع ) متصدى خلافت ظاهرى شد, حضرت حسين (ع ) در راه پيشبرد اهداف اسلامى , مانند يك سرباز فداكار، همچون برادر بزرگوارش مي كوشيد, و در جنگهاى جمل , صفين و نهروان شركت داشت.(13)
به اين ترتيب , از پدرش اميرالمؤمنين(ع ) و دين خدا حمايت كرد و حتى گاهى در حضور جمعيت به غاصبين خلافت اعتراض مي كرد. در زمان حكومت عمر, امام حسين (ع ) وارد مسجد شد, خليفه دوم را بر منبر رسول الله (ص ) مشاهده كرد كه سخن ميگفت. بی درنگ از منبر بالا رفت و فرياد زد: از منبرپدرم فرود آى .... (14)
امام حسين (ع ) با برادر
پس از شهادت حضرت على (ع ), به فرموده رسول خدا (ص ) و وصيت اميرالمؤمنين (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به حسن بن على (ع ), فرزند بزرگ اميرالمؤمنين (ع ), منتقل گشت و بر همه مردم واجب و لازم آمد كه به فرامين پيشوايشان امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسين (ع ) كه دست پرورد وحى محمدى و ولايت علوى بود, همراه و همكار و همفكر برادرش بود. چنان كه وقتى بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ , امام حسن (ع ) مجبور شد كه با معاويه صلح كند و آن همه ناراحتي ها را تحمل نمايد, امام حسين (ع ) شريك رنج هاى برادر بود و چون ميدانست كه اين صلح به صلاح اسلام و مسلمين است , هرگز اعتراض به برادر نداشت .
حتى يك روز كه معاويه , در حضور امام حسن (ع ) وامام حسين (ع ) دهان آلوده اش را به بدگويى نسبت به امام حسن (ع ) و پدر بزرگوارشان اميرمؤمنان (ع ) گشود, امام حسين (ع ) به دفاع برخاست تا سخن در گلوى معاويه بشكند و سزاى ناهنجاريش را به كنارش بگذارد, ولى امام حسن (ع ) او را به سكوت و خاموشى فراخواند, امام حسين (ع ) پذيرا شد و به جايش بازگشت , آن گاه امام حسن (ع ) خود به پاسخ معاويه برآمد, و با بيانى رسا و كوبنده خاموشش ساخت . (15)
امام حسين (ع ) در زمان معاويه
چون امام حسن (سلام خدا و فرشتگان خدا بر او باد) از دنيا رحلت فرمود, به گفته رسول خدا (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و وصيت حسن بن على (ع ) امامت و رهبرى شيعيان به امام حسين (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبرى جامعه گرديد. امام حسين (ع ) مي ديد كه معاويه با اتكا به قدرت اسلام , بر اريكه حكومت اسلام به ناحق تكيه زده , سخت مشغول تخريب اساس جامعه اسلامى و قوانين خداوند است و از اين حكومت پوشالى مخرب به سختى رنج مي برد, ولى نمي توانست دستى فراز آورد وقدرتى فراهم كند تا او را از جايگاه حكومت اسلامى پايين بكشد, چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نيز وضعى مشابه او داشت.
امام حسين (ع ) مي دانست اگر تصميمش را آشكار سازد و به سازندگى قدرت بپردازد, پيش از هر جنبش و حركت مفيدى به قتلش مي رسانند, ناچار دندان بر جگر نهاد و صبررا پيشه ساخت كه اگر بر مي خاست , پيش از اقدام به دسيسه كشته مي شد, از اين كشته شدن هيچ نتيجه اى گرفته نمي شد. بنابراين تا معاويه زنده بود, چون برادر زيست و علم مخالفت هاى بزرگ نيفراخت , جز آن كه گاهى محيط و حركات و اعمال معاويه را به باد انتقاد مي گرفت و مردم رابه آينده نزديك اميدوار مي ساخت كه اقدام مؤثرى خواهد نمود.
در تمام طول مدتى كه معاويه از مردم براى ولايتعهدى يزيد, بيعت مي گرفت , حسين به شدت با اومخالفت كرد, و هرگز تن به بيعت يزيد نداد و وليعهدى او را نپذيرفت و حتى گاهى سخنانى تند به معاويه گفت و يا نامه اى كوبنده براى او نوشت .(16) معاويه هم در بيعت گرفتن براى يزيد, به او اصرارى نكرد و امام (ع ) همچنين بود و ماند تا معاويه درگذشت ...
قيام حسينى
يزيد پس از معاويه بر تخت حكومت اسلامى تكيه زد و خود را اميرالمؤمنين خواند و براى اين كه سلطنت ناحق و ستمگرانه اش را تثبيت كند, مصمم شد براى نامداران و شخصيتهاى اسلامى پيامى بفرستد و آنان را به بيعت با خويش بخواند. به همين منظور, نامه اى به حاكم مدينه نوشت و در آن يادآور شد كه براى من از حسين (ع )بيعت بگير و اگر مخالفت نمود بقتلش برسان .
حاكم اين خبر را به امام حسين (ع )رسانيد و جواب مطالبه نمود. امام حسين (ع ) چنين فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و على الاسلام السلام اذا بليت الامة براع مثل يزيد.(17) آن گاه كه افرادى چون يزيد, (شرابخوار و قمارباز و بي ايمان و ناپاك كه حتى ظاهر اسلام را هم مراعات نمي كند) بر مسند حكومت اسلامى بنشيند, بايد فاتحه اسلام را خواند.(زيرا اين گونه زمامدارها با نيروى اسلام و به نام اسلام , اسلام را از بين ميبرند.)
امام حسين (ع ) مي دانست اينك كه حكومت يزيد را به رسميت نشناخته است , اگر در مدينه بماند به قتلش مي رسانندش, لذا به امر پروردگار, شبانه و مخفى از مدينه به سوى مكه حركت كرد. آمدن آن حضرت به مكه , همراه با سرباز زدن او از بيعت يزيد, در بين مردم مكه و مدينه انتشار يافت , و اين خبر تا به كوفه هم رسيد. كوفيان ازامام حسين (ع ) كه در مكه به سر مي برد دعوت كردند تا به سوى آنان آيد و زمامدار امورشان باشد. امام (ع ) مسلم بن عقيل , پسر عموى خويش را به كوفه فرستاد تا حركت و واكنش اجتماع كوفى را از نزديك ببيند و برايش بنويسد. مسلم به كوفه رسيد و با استقبال گرم و بي سابقه اى روبرو شد, هزاران نفر به عنوان نايب امام (ع ) با او بيعت كردند, و مسلم هم نامه اى به امام حسين (ع ) نگاشت و حركت فورى امام (ع ) را لازم گزارش داد.
هر چند امام حسين (ع ) كوفيان را به خوبى مي شناخت , و بي وفايى و بي دينيشان را در زمان حكومت پدر و برادر ديده بود و مي دانست به گفته ها و بيعتشان با مسلم نمي توان اعتماد كرد, و ليكن براى اتمام حجت و اجراى اوامر پروردگار تصميم گرفت كه به سوى كوفه حركت كند.با اين حال تا هشتم ذيحجه , يعنى روزى كه همه مردم مكه عازم رفتن به منى بودند (18) و هر كس در راه مكه جا مانده بود با عجله تمام مي خواست خود را به مكه برساند, آن حضرت در مكه ماند و در چنين روزى با اهل بيت و ياران خود, از مكه به طرف عراق خارج شد و با اين كار هم به وظيفه خويش عمل كرد و هم به مسلمانان جهان فهماند كه پسر پيغمبر امت , يزيد را به رسميت نشناخته و با او بيعت نكرده ,بلكه عليه او قيام كرده است .
يزيد كه حركت مسلم را به سوى كوفه دريافته و از بيعت كوفيان با او آگاه شده بود, ابن زياد را (كه از پليدترين ياران يزيد و از كثيفترين طرفداران حكومت بنى اميه بود) به كوفه فرستاد.ابن زياد از ضعف ايمان و دورويى و ترس مردم كوفه استفاده نمود و با تهديد وارعاب , آنان را از دور و بر مسلم پراكنده ساخت , و مسلم به تنهايى با عمال ابن زياد به نبرد پرداخت , و پس از جنگى دلاورانه و شگفت , با شجاعت شهيد شد.(سلام خدا بر او باد).و ابن زياد جامعه دورو و خيانتكار و بي ايمان كوفه را عليه امام حسين (ع ) برانگيخت , و كار به جايى رسيد كه عده اى از همان كسانى كه براى امام (ع ) دعوتنامه نوشته بودند, سلاح جنگ پوشيدند و منتظر ماندند تا امام حسين (ع ) از راه برسد و به قتلش برسانند.
امام حسين (ع ) از همان شبى كه از مدينه بيرون آمد, و در تمام مدتى كه در مكه اقامت گزيد, و در طول راه مكه به كربلا, تا هنگام شهادت , گاهى به اشاره , گاهى به صراحت , اعلان ميداشت كه : مقصود من از حركت , رسوا ساختن حكومت ضد اسلامى يزيد وبرپاداشتن امر به معروف و نهى از منكر و ايستادگى در برابر ظلم و ستمگرى است وجز حمايت قرآن و زنده داشتن دين محمدى هدفى ندارم . و اين مأموريتى بود كه خداوند به او واگذار نموده بود, حتى اگر به كشته شدن خود و اصحاب و فرزندان و اسيرى خانواده اش اتمام پذيرد.
رسول گرامى (ص ) و اميرمؤمنان (ع ) و حسن بن على (ع ) پيشوايان پيشين اسلام , شهادت امام حسين (ع ) را بارها بيان فرموده بودند. حتى در هنگام ولادت امام حسين (ع ),رسول گرانمايه اسلام (ص ) شهادتش را تذكر داده بود. (19) و خود امام حسين (ع ) به علم امامت ميدانست كه آخر اين سفر به شهادتش مي انجامد, ولى او كسى نبود كه در برابر دستور آسمانى و فرمان خدا براى جان خود ارزشى قائل باشد, يا از اسارت خانواده اش واهمه اى به دل راه دهد. او آن كس بود كه بلا را و شهادت را سعادت مي پنداشت . (سلام ابدى خدا بر او باد) .
خبر شهادت حسين (ع ) در كربلا به قدرى در اجتماع اسلامى مورد گفتگو واقع شده بود كه عامه مردم از پايان اين سفر مطلع بودند. چون جسته و گريخته , از رسول الله (ص ) و اميرالمؤمنين (ع ) و امام حسن بن على (ع ) و ديگر بزرگان صدر اسلام شنيده بودند. بدين سان حركت امام حسين (ع ) با آن درگيري ها و ناراحتي ها احتمال كشته شدنش را در اذهان عامه تشديد كرد. به ويژه كه خود در طول راه مي فرمود: من كان باذلا فينا مهجته و موطنا على لقاء الله نفسه فليرحل معنا. (20) هر كس حاضر است در راه ما از جان خويش بگذرد و به ملاقات پروردگار بشتابد,همراه ما بيايد. و لذا در بعضى از دوستان اين توهم پيش آمد كه حضرتش را از اين سفر منصرف سازند، غافل از اين كه فرزند على بن ابى طالب (ع ) امام و جانشين پيامبر, و از ديگران به وظيفه خويش آگاه تر است و هرگز از آنچه خدا بر عهده او نهاده، دست نخواهد كشيد.
بارى امام حسين (ع ) با همه اين افكار و نظريه ها كه اطرافش را گرفته بود به راه خويش ادامه داد, و كوچكترين خللى در تصميمش راه نيافت .سرانجام رفت , و شهادت را دريافت . نه خود تنها, بلكه با اصحاب و فرزندان كه هر يك ستاره اى درخشان در افق اسلام بودند, رفتند و كشته شدند, و خون هايشان شن هاى گرم دشت كربلا را لاله باران كرد تا جامعه مسلمانان بفهمد يزيد (باقيمانده بسترهاى گناه آلود خاندان اميه ) جانشين رسول خدا نيست , و اساسا اسلام از بنى اميه و بنى اميه از اسلام جداست .
راستى هرگز انديشيده ايد اگر شهادت جانگداز و حماسه آفرين حسين (ع ) به وقوع نمي پيوست و مردم يزيد را خليفه پيغمبر (ص ) مي دانستند, و آن گاه اخبار دربار يزيد و شهوت راني هاى او و عمالش را مي شنيدند, چقدر از اسلام متنفر مي شدند, زيرا اسلامى كه خليفه پيغمبرش يزيد باشد, به راستى نيز تنفرآور است ... و خاندان پاك حضرت امام حسين (ع ) نيز اسير شدند تا آخرين رسالت اين شهادت رابه گوش مردم برسانند.و شنيديم و خوانديم كه در شهرها, در بازارها, در مسجدها, در بارگاه متعفن پسر زياد و دربار نكبت بار يزيد, هماره و همه جا دهان گشودند وفرياد زدند, و پرده زيباى فريب را از چهره زشت و جنايتكار جيره خواران بنى اميه برداشتند و ثابت كردند كه يزيد سگباز وشرابخوار است , هرگز لياقت خلافت ندارد و اين اريكه اى كه او بر آن تكيه زده جايگاه او نيست . سخنانشان رسالت شهادت حسينى را تكميل كرد, طوفانى در جانها برانگيختند, چنان كه نام يزيد تا هميشه مترادف با هر پستى و رذالت و دنائت گرديد و همه آرزوهاى طلايى و شيطانيش چون نقش بر آب گشت .
نگرشى ژرف ميخواهد تا بتوان بر همه ابعاد اين شهادت عظيم و پرنتيجه دست يافت . از همان اوان شهادتش تا كنون , دوستان و شيعيانش , و همه آنان كه به شرافت و عظمت انسان ارج مي گذارند, همه ساله سالروز به خون غلتيدنش را, سالروز قيام و شهادتش را با سياهپوشى و عزادارى محترم مي شمارند, و خلوص خويش را با گريه بر مصايب آن بزرگوار ابراز ميدارند. پيشوايان معصوم ما, هماره به واقعه كربلا و به زنده داشتن آن عنايتى خاص داشتند. غير از اين كه خود به زيارت مرقدش مي شتافتند و عزايش را بر پا مي داشتند, در فضيلت عزادارى و محزون بودن براى آن بزرگوار, گفتارهاى متعددى ايراد فرموده اند.
ابوعماره گويد: روزى به حضور امام ششم صادق آل محمد (ع ) رسيدم , فرمود اشعارى درسوگوارى حسين براى ما بخوان . وقتى شروع به خواندن نمودم صداى گريه حضرت برخاست , من مي خواندم و آن عزيز مي گريست , چندان كه صداى گريه از خانه برخاست . بعد از آن كه اشعار را تمام كردم , امام (ع ) در فضليت و ثواب مرثيه و گرياندن مردم بر امام حسين (ع ) مطالبى بيان فرمود. (21)
نيز از آن جناب است كه فرمود: گريستن و بي تابى كردن در هيچ مصيبتى شايسته نيست مگر در مصيبت حسين بن على , كه ثواب و جزايى گرانمايه دارد. (22) باقرالعلوم , امام پنجم (ع ) به محمد بن مسلم كه يكى از اصحاب بزرگ او است فرمود: به شيعيان ما بگوييد كه به زيارت مرقد حسين بروند, زيرا بر هر شخص باايمانى كه به امامت ما معترف است , زيارت قبر اباعبدالله لازم ميباشد. (23)
امام صادق (ع ) مي فرمايد: ان زيارة الحسين عليه السلام افضل ما يكون من الاعمال . همانا زيارت حسين (ع ) از هر عمل پسنديده اى ارزش و فضيلتش بيشتر است . (24) زيرا كه اين زيارت در حقيقت مدرسه بزرگ و عظيم است كه به جهانيان درس ايمان و عمل صالح مي دهد و گويى روح را به سوى ملكوت خوبي ها و پاكدامني ها و فداكاري ها پرواز مي دهد. هر چند عزادارى و گريه بر مصايب حسين بن على (ع ), و مشرف شدن به زيارت قبرش و بازنماياندن تاريخ پرشكوه و حماسه ساز كربلايش ارزش و معيارى والا دارد, لكن بايد دانست كه نبايد تنها به اين زيارت ها و گريه ها و غم گساريدن اكتفا كرد, بلكه همه اين تظاهرات , فلسفه ديندارى , فداكارى و حمايت از قوانين آسمانى را به ما گوشزدمينمايد, و هدف هم جز اين نيست , و نياز بزرگ ما از درگاه حسينى آموختن انسانيت و خالى بودن دل از هر چه غير از خداست ميباشد, و گرنه اگر فقط به صورت ظاهر قضيه بپردازيم , هدف مقدس حسينى به فراموشى مي گرايد.
-----------------------------------------------------------
پي نوشتها:
(1) در سال و ماه و روز ولادت امام حسين (ع ) اقوال ديگرى هم گفته شده است , ولى ما قول مشهور بين شيعه را نقل كرديم . ر. به . ك . اعلام الورى طبرسى , ص 213.
(2) احتمال دارد منظور از اسما, دختر يزيد بن سكن انصارى باشد. ر. به . ك . اعيان الشيعه , جزء 11 , ص 167.
(3) امالى شيخ طوسى , ج 1, ص 377.
(4) شبر بر وزن حسن , و شبير بر وزن حسين , و مبشر بر وزن محسن , نام پسران هارون بوده است و بوده است و پيغمبر اسلام (ص ) فرزندان خود حسن و حسين و محسن را به اين سه نام ناميده است - تاج العروس , ج 3 , ص 389, اين سه كلمه در زبان عبرى همان معنى رادارد كه حسن و حسين و محسن در زبان عربى دارد - لسان العرب , ج 66, ص 60.
(5) معانى الاخبار, ص 57.
(6) در منابع اسلامى درباره عقيقه سفارش فراوان شده و براى سلامتى فرزند بسيارمؤثر دانسته شده است . ر. به . ك . وسائل الشيعه , ج 15, ص 143 به بعد.
(7) كافى , ج 6, ص 33.
(8) مقتل خوارزمى , ج 1, ص 146 - كمال الدين صدوق , ص 152.
(9) سنن ترمذى , ج 5, ص 323.
(10) ذخائر العقبى , ص 122.
(11) الاصابه , ج 11, ص 30.
(12) سنن ترمذى , ج 5, ص 324 - در اين قسمت رواياتى كه در كتابهاى اهل تسنن آمده است نقل شد تا براى آنها هم سنديت داشته باشد.
(13) الاصابه , ج 1, ص 333.(14) تذكرة الخواص ابن جوزى , ص 34 - الاصابه , ج 1, ص 333, آن طور كه بعضى ازمورخين گفتهاند اين موضوع تقريبا در سن ده سالگى امام حسين (ع ) اتفاق افتاده است .
(15) ارشاد مفيد, ص 173.
(16) رجال كشى , ص 94 - كشف الغمة , ج 2, ص 206.
(17) مقتل خوارزمى , ج 1, ص 184 - لهوف , ص 20.
(18) روز هشتم ماه ذيحجه مستحب است كه حاجيها به منى بروند, و در آن زمان به اين حكم استحبابى عمل ميكردند, ولى در زمان ما مرسوم شده است كه از روز هشتم يكسره به عرفات ميروند.
(19) كامل الزيارات , ص 68 به بعد - مشير الاحزان , ص 9.
(20) لهوف , ص 53.
(21) كامل الزيارات , ص 105.
(22) كامل الزيارات , ص 101.
(23) كامل الزيارات , ص 121.
(24) كامل الزيارات , ص 147.
اسم اعظم چیست؟
اسم اعظم یا اسم مستا ثر یااسم الله الا کبر یا اسم ام موسی
علیها سلام ظاهرا اسمی ایست
که اگر توسط آن اسم هر چه از خدا بخواهیم به ما میدهد
در باب توحید دیدیم که خدا جامع صفات عا لیه است و خداوند
چون ذاتش قابل تفکیک نیست صفات عین ذات خودش هستند.
خب اگر بنا باشد انسان ممکن الخطا باشدوتوسط اسباب و
عللی خداوند را مجبور به اطا عت کند ویا سبب شود خدا وند از
حکمت خود صرف نظر کند و به حر ف غلط بنده گوش دهد،پس آن
بنده دارای الو هیت است و خدا ممکن الوجود پس این خلاف حس
است.پس چنین چیزی محال ممکنه به این صو رت مو جود باشد.
اسم از حرف بو جود آمده است.شما اگر بخواهید چیزی را که در باطن
دارید برای دیگران ظا هر کنید توسط حروف اسم یا لغتی میسازید سپس
با آن کلمه سخن میگوئیید یعنی آنچه در ذات خود دارید ظا هر میکنید.
در حدیثی در باب اسم اعظم نقل شده اسم اعظم 73 حرف دارد که
یکی از آنها را جناب آصف بن برخیا داشت که توسط ان تخت بلقیس
علیها سلام را ظاهر کرد و ما 72 حرف از اسم اعظم را داریم ویکی
هم نزد خداست.خب در اعداد ابجد 72 عدد باسط است . واگر کلمات
را ملظو مات قدرت بسط داده شدهء الهی بدانیم میتوان گفت کل ا جزاء
تجلی ذات یعنی خلیفه اللهی در کل کا ینات به انسان کامل که همانا
ائمه هدات المعصو مین علیهم السلام هستند رسیده.و مجموع کلمات
اسماء الهی را تشکیل می دهند و اسم اعظم یا انسان کامل کل تجلی
خدا بر کایناته.که در حدث فرمو ده اند: نحن اسماء الحسنیو در جا یی
حضرت امیر علیه السلام فر موده اند انا قدره الله یعنی کل قدرت خدا
اما برای مخلوقات (چون علل علل طولی است).خب آن یک حرف چیه
که خدا برای خودش نگه داشته؟آن ذات خود خداست که محال ممکنه
که منتقل بشه داستان از زمان خلقت حضرت آدم علیه السلام شروع شد.
وقتی جسد او از گل خلق شد(توسط حضرت عز رائیل علیه السلام)
خداوند روح خود را (حضرت روح القدس علیه السلام را )ما مور کرد تا
در جسد حضرت آدم بدمد و انسان خلق شد(خود حضرت عیسی علیه
السلام هم همین عمل را با کبو تر گلی انجام میداد وآن تبدیل به
پرندهء زنده میشد طبق نص قرآن)
اما قبل از خلقت کل اشیاء چه شد؟
برای خلقت (قبل از زمان)نیاز به بستری برای تجلی خدا بود .خدا وند
تجلی کرد و نوری خلق شد ( منظور از نور تجلی کل خدا برای خلقته
که از هر نقصی (تاریکی)جداست مثل آیه ی :الله ولی الذین آمنوا
یخرجهم من الظلمات الی النوریعنی خدا سر پرست کسا نیه که از تاریکی
بیان بسمت روشنایی نه این که جای تاریک نشیشنید یعنی از
تاریکیها ی نقص بسمت کمال بیاییند)
از تجلی کل صفا ت خود اول جانشینان خود را خلق کرد (نور خلیفه اللهی)
بعد از تجلی آنها ملایک و آسمان ها و زمین و ...
خلق شد.خب رسیده بودیم به خلقت آدم علیه السلام.بعد اسماءخود
رابه ایشان یاد داد(وعلّم الادم اسماء کلها)ملائکه چون معصومند حق
اعتراض ندارند اما برایشان سوال ایجاد شد که خدا یا آیا بشری خلق
میکنی که در زمین فسا د کند و خونها بریزد در حالی که ما ستایش
و تسبیح تو را انجام میدهیم (نحن نسبح بحودک ونقدس لک)خدا گفت
من چیزی می دانم که شما نمی دانید بعد آدم تکلم به اسماء کرد و
خدا به ملا ئکه امر به سجدهء بر آدم نمود.
مگر انسان از پست ترین عنصر نیست؟
و از دمیدن روح علیه السلام خلق نشده ؟
پس ملائکه چرا باید به آفریده خودشان سجده کنند؟
اشکال دوم این که مگه ملائکه اسماء خدا رو نمی دونستن ؟
اگه نمی دونستن پس چه جوری تسبیح و تقدیس او را انجام میدادند؟
در ضمن مگر میشود جز به خدا به کس دیگری سجده کرد
پس چرا خدا این حکم را داد؟
جواب: وقتی خداوند آدم علیه السلام را خلق کرد به آن نور وجو دی
ا ولیه که تجلی کل خدا بر کاینات بود و خالق کل هستی مادون خدا،
به او امر کرد در وجود آدم علیه السلام وارد شود قال یا ملاءکتی
انی جا عل فی الارض خلیفه .خلیفه از خلف و جانشین می آید.
یعنی کل صفات که عین ذات است متبلور شد در نور وجودی و بتبع آن
در وجود آدم علیه السلام پس به این سبب آ دم مسجود ملائکه شد.
حالا اسم اعظم نداریم؟حقیقت اسم اعظم انسان کامله در قالب خلیفه
اللهی و هر آنچه خدا بخواهد او هم همان را می خواهد.نه اینکه مقابل
خدا بایستد.
اماطرقی هست برای دعوات روحانی و ذکر ها که آنها هم به نام اعظم
مشهورند یعنی یکی از اسباب و عللی است که باعث تسریع در اجابت
میشود.
نزد اساتید جفر اسم اعظم 2 گونه است.
اسم اعظم خاص و اسم اعظم عام.
اسم اعظم خاص:
این اسم اسمی است که مختص فرد است در قبل گفتیم که خداوند یک
حقیقت بدون اجزاء است و تفکیک ناپذیرپس هیچ فعل و صفتی جدای از
فعل و صفت دیگر او نیست بلکه همه بر گرفته از یک حقیقتند اما ما آنها را
جدا تصور میکنیم.وبالا ترین پله در توحید یگانه دیدن افعال است.
یعنی مثلا منتقم بودن عین رافت است ومهربانی عین ضار بودن
خداوند که البته با حکمت همراه است.مثلا میگوییم خدا خالق است
شما بگید ایا خالقیت جدای قدرته؟؟؟بدون قدرت میشه خلق کرد؟
خب ویا جدای حکمت و عقل و عالمیت و حی بودن و فعالیّت وقدیریّت
و... است ؟؟؟
پس در هر فعل خدا کل صفاتش متجلی است حتی در منتقم بودن رحمت
برای دیگری است و عدل و ... است.
اساتید جفر معتقدندکه چون تمام اسماء خدا اعظم است بدلیل بالا
پس اگر اسمی از اسماء حضرت حق با وزن اسم فرد تناسب داشته
باشد ان اسم،اسم اعظم اوست
در باب وزن اسم میتوان چندین طریق را ذکر کرد مثلا:
اسما استخراج شود مطابق:وزن عددی،حرفی،طبایعی،اصول ثلاثه،اصول
خمسه،اوفاقی،عزایمی،بسطی و...
مثال نام من محمد پس وزن عددی من 92 است باید ببینم کدام اسم از
اسماء الهی عددش =92 میشودعدد (امان ،اول بلا بدایه)هردو برابر 92
است خب بعضی معتقدند این همان اسم استوزن حرفی یعنی حروف
اسم من تماما با تکرار یا بدون تکرار در اسمی از اسماء باشد
که چند مرحله دارد:
1:اگر اسم و عدد پیداشد که عالیست مخصوصا اگر در اسماءالحسنی
هم باشد مثلا علی هم وزن عددی و حروفی و طبایعیش با اسم علیِّ
اسماءالحسنایی برابر است
2:اما در محمد معنایش تحمید است و حروفش بدون تکرار م ح د این حروف
در حامد کامل است ودر محمود ناقص است
3:گاهی می خواهیم مثلا سبک دعوت یک اسم طولا نی باشد مانند
اسماء ادریسی مثلا در مورد محمد اسم 13 را انتخاب می کنیم ( یا الله
المحمود فی کل فعا له)
وزن طبایعی:
اگر بخواهیم اسمی معادل وزن طبعی بیابیم باز چند حالت دارد
مثلا وزن طبایعی معمولی که معمولا از 2 دایرهء ابتث و ابجد استفاده
میشوداگر از ابجد باشد دایرهءاهطمفشذ واگر ابتث باشد اویلمنع خواهد بود
(منظور اینست که عنصر غالب رابیابیم واسمی از اسماء الهی که آن عنصر
در او غالب است را دعوت کنیم)
2:دعوت اسماء الهی بر اساس درجات و ارزش طبایعی
مثلا
در محمد بدستور اول :
م ناریست ح خاکیست د خاکیست پس 2 خاکی و دو ناری داریمدر این
مورد میتوان به اسمی عمل کرد که طبع خا کی یا ناری داشته باشد
بعضی هاحرف اول را مقدم میدانند و در این مورد چون میم ناری است
اسمی از اسماء الهی پیدا میکنند که ناری باشد.
بر اساس در جات : در جات ناری را باهم جمع می کنند و همینطور
خا کی را (این دستور در جفر در آینده ذکر میشود انشاءالله)میم درجه اش
4 است ح=6 و د=7 مجموع درجهء ناری من میشود8 ودرجهء خاکی
میشود 13 اینا همه درسته هر دعوتی هم اثر خاص خودشو داره
دوایر طبایع اهطم چون مهم تر هست ذکر میشود
طبع ناری:اهطمفشذ
بادی:بوینصتض
آبی :جزکسقثذ
خاکی :دحلعرخغ
در اصول ثلاثه از اسم و لقب و کنیه استفاده میشود
باز همین چند راه در او نیز بوجود می آید
مثلا محمد لقب امین کنیه ابوالقاسم یا (فامیلی فرد)
اصول خمسه
اسم و کنیه و لقب طالع و صاحب طالع مثلا
محمد امین (فامیلی) طالع سرطان صاحب طالع قمر (ماه)
اوفاقی را هم بگیم والا بجای اسم اعظم در جفر غرق میشیم
اگر اسمی برای فرد پیدا نشد بدستور محی الدین2 یا 4 اسم برای
او پیدا میکنیم باز مثل شرایط بالا.
مثلا محمد اسمی فرضا پیدا نکردیم و میخواهیم وزن عددی را پیدا کنیم
تذکر :برای این دستور باید وفق ساختن را بلد باشید ومجاز و ریاضت
مخصوصش را هم کشیده باشید.محمد=92=(حی+واجد+وهاب+ولی)
یعنی(18+14+14+46)=92
خب حا لا این اسماء را بصورت مظهر و مضمر(رجوع شود به اوفاق)در
مربع 4 در 4 وحتما در ساعت سعید نوشته و گویای آن ذکر خوا هیم بود
(ساعت سعید واقعی رصد ستارگان بر اساس وزن امواجشان است و
کشیدن جدول هروسکوپ آسترو نومی که 54 شرط فقط برای ماه رصد
دارد)
نوع دیگر اسم عام است
اسم عام اسم مشخص و قدیمیی است که پیامبران آن را همگی
بعنوان اسم اعظم یاد کرده اندکه استاد جناب شیخ بها علا مه دهدار
متخلص به عیانی آن را به رمز گفته ویا همان اسم ام موسی علی ها
سلام و یا اسم پدر حضرت خضر علیه السلام است یکی از این اسماء من
برای ام موسی علی ها سلام حدود 84 اسم پیدا کردم اما اسم پدر
حضرت خضر علیه السلام فقط یکی بوده این اسماء قبل از عبری و
سریا نی است پس قطعا عربی نیست بعضی ها هم می گویند اسم
امّ مریم علیها سلام هست که اشتباه است.
خلاصهءقصیدهء شیخ در باب اسم اعظم از علامه دهدار متخلص به عیانی استاد شیخ بها:
نزد اهل خرد و اهل عیان ..... حرف جسم و عدد او ست چو جان
یعنی اعداد حروف ار نبود .... سرّ دعوات مقرر نشود
عدد اسم به هر اندازه .... گر بخوانند به هر آوازه
هیچ شک نیست که در اسرع حال .... به اجابت برسد بی اجمال
گنج اسرار الهی حرفست .... مخزن گو هر شاهی حرفست
سی و شش حرف که در گفت و شنید .... کس به پا یان رمو زش نرسید
اثرش نا متنا هی بدوام ... منتفع زو چه خواص و چه عوام
شارع عالم خاص جبروت ... فاتح عالم ملک لا هوت
سرّ نا سوت از آن در حذر است .... جان ملکوت از آن در خطر است
نطق هر ذرّه از آن در قالست ... داند آنکس که ز اهل حال است
هر چه پیداست در این دیر دو راه ... نیست بی جلوهء اسماء الله
اسم اعظم که نهان از نظر است ... عقلها جمله از آن بی خبر است
الف و یک اسم که دارد دا دار ... هریکی قاعدهای را در کار
داستان اسم اعظم
یک از آن داشت یکی پیغمبر ... پدر و مادر موسی از بر
مادر موسی عمران چوزاد ... یعنی آن اسم به دختر بنهاد
لیک می داشت نهان از همه کس ... پدرش بود ازآن مخبر و بس
تا بفرمان خداوند جهان .... یافت موسی شرف وصلت آن
شد از آن اسم مقدس آگاه .... که بود اعظم اسماء الله
گفت یارب بصفات این اسم .... بحق حرمت ذات این اسم
که مرا ده ولدی بامقدار ... صاحب معرفت و علم و کمال
نبی مرسل خود ساز او را .... از ره مرتبه بنواز او را
داد او را پسری رب جلیل ... که زد او جامهء فرعون به نیل
نوح از بر کت این اسم و صفات ... یافت از مهلکهء آب نجات
موسی ا پر تو این اسم به طور ... یافت گفتار تجلی با نور
عیسی این اسم چو بر خواند اموات... یافتند از شرف اسم حیات
هر چه در عالم از این اسم بپاست ..... ز آنکه این اسم کنوز الاسماست
وه چه اسمی است که بسیار کسی... نیستش بر سر آن دسترسی
خواص اسم اعظم بقول ایشان
خاصیتهاش ندارد پایان ..... عارفان جمله از او بی تابان
وضع آفاق زنیک و بد حال .... زو توان یافت به سبح احوال
اسم خاصیست که اسرار جهان ... هست در کنز حرو فش پنهان
(یعنی این اسم برای خواص اولیا ست)
کس چه داند که چه اسرار است این ... خاصهء زمرهء ابرار است این
لفظ این اسم چو تکرار کنی ... چون به آداب و عدد کار کنی
قفل هر کار گشایی به مراد .... گردی از فیض مدا مش دلشاد
(یعنی باز کردن تمام قفلهای مادی ومعنوی و سرور دائم)
چارده خاصه دارد این اسم ... اولش آنکه گشایی تو طلسم
(باز شدن تمام طلسمات با حضور فرد)
دشمنت نیست شود چون سیماب ... بند گردد به دمیدن سیل آب
گر بخوانی زسر صدق و یقین ... کشف گردد همهء گنج زمین
جنیان با تو مصاحب گردند ... ائلیا جمله بتو پیوندند
جملهء خلق سر افکندهء تو ... قیصر روم شود بندهء تو
هیچ علمی بتو مشکل نشود ... یک زمان حق زتو غافل نشود
متصل باشی خندان دلشاد ... دین و دنیای تو گردد اباد
لیک هر کس به طریقی دیگر ... دارد از حالت این اسم خبر
سرّ اسما ء حرو فش بتمام ... نتوان گفت مبادا که عوام
مطلع گشته بدان کار کنند ... خلق را بی هده آزار کنند
(یعنی هر کس بگه موثره)
امر خاصان نتوان گفت به عام .... تا نیابد اثرش جاهل خام
باشد از حسن عمل اهل کمال ... چو بیا بند از این اسم مجال
در عمل عزم بدیها نکنند ... فکر درباب ردیها نکنند
هر کسی داده از این اسم نشان... بطریقی که بر او گشته عیان
روایات دیگران در این اسم بنظر ایشان
بو خوا گفت حق اندر تورات ... در صحف خواند مر او را بخوات
حنّه در سورهء انجیل بخوان ... بدرستی که همان است همان
خوانده حیّوم دگر یک قیّوم ... مغربی گفت که هست او طیسوم
هست مشهور عرب بر جانه ... مغربی گفت ورا بُرخانه
دیلمی کرده رقم کافلنا ... باز جمعی دگرش راحلنا
نجیه قوم دگر جامر شا ... هست بوخانه دگر جاهرشا
در احادیث و روایات و خبر ... هر یکی راست طریقی دیگر
گر چه این اسم بسی مشهور است... لیک اینجا نه چنین منظور است
(یعنی هیچکدوم نیست)
سال عمرم چو بآخر برسید ... فکرتم پرده از این رمز کشید
غرض اینست که ارباب طلب ... نبرند از پی مقصود تعب
عمل خیر به بنیاد کنند ... از عیانی به دعا یاد کنند
این قواعد چو سراسر خوانند ... بهر ما فاتحه ای بر خوانند
قواعد این اسم مهم مهم
هشت حرفست به ترتیب و نظام ... بسط حرفیش چهل گشته تمام
لفظ او نوزده از روی جمل ... هست جون مدخل باسط به عمل
اولش میم چهارم لام است ... سیّمش شهره در این ایام است
طا بود آخر شش حرف در او ... نکته سنجی که بفهمد نیکو
در سه جا مصدر اسمش دال است ... بر سر آیه ای از انفال است
هست در مصحف ما بعد سه میم ... درمیانهای سور در حامیم
عددش با سور قر آنی ... متسا ویست اگر میدانی
قلب او باعث خوشحالیهاست ... فتح و نصبش همگی نور و ضیاست
اولش هفده آخر سین است ... متصل در وسط یا سین است
شامل کلی ادوار حروف ... جامع علت آثار حروف
عدد بیّنه اش هفتاد است ... اینهم از قاعدهء استاد است
ای عیانی چو تو این کشف رموز ... کردی و یافتی آن نقد کنوز
بیش از این کاشف این راز مباش ... راز پنهان کن و غماز مباش
هر که اهلیّت این کارش هست ... بدعا حاصل از این حالش هست
دم فرو بند که نا اهل شریر ... نشود زین روش خاص خبیر
التماس دعا
جن :
جن در اصطلاح به موجود ناپیدا گفته می شود و در لغت به معنای پنهان
و پوشیده است.مانند جنین یا باغی که بوسیله شاخ و برگ درختان مستور
شده باشد را جنت میگویند.
اما "جن" به معنای مود ناپیدا و دارای عقل ئ شعور نیز آمده است.
پس همانطور که از معنی آن معلوم است جن موجودی است دارای فهم و درک
و شعور و دارای قدرت تشخیص حق و باطل . جن هم مانند انسان دارای
تکلیف شرعی میباشد و حشر و نشر معاد دارد!!! هدف از آفرینش جن هم
مانند انسان عبادت کردن خداوند است.جن قبل از انسان خلق شد و خداوند آنرا
از شعله های آتش آفرید. و پس از خلقت انسان از همه موجودات خواست
که بر انسان سجده کنند و ابلیس که بزرگ طایفه جن بود این کار را نکرد
( بر خلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند ابلیس فرشته است باید بگویم قطعا
اینطور نیست زیرا فرشتگان معصومند و از جنس نور در حالیکه ابلیس هیچکدام
از این شرایط را ندارد!!! ) و از فرمان خداوند سر پیچی کرد هدف از ذکر این نکته
این بود که دوستانی که می پندارند جن از انسان برتر است متوجه این مطلب شوند
و به قول قدیمی ها اصطلاح "از ما بهتران" را بکار نبرند!!! و دلیل دیگر در اثبات برتری
انسان بر جن این است که تمام پیامبران خدا از انسان ها برگزیده شده اند.
حال به اثبات جن می پردازیم :درسوره72 قرآن این موجود صریحا معرفی شده
است واگر از این موضوع بگذریم می توانیم به این اصل که در جهان چیزهای زیادی
وجود دارند که با حواس پنجگانه قابل درک نیستند ولی نمی توان گفت که وجود
ندارند اشاره کرد!!! مانندالکترون ها و جریان الکتریسیته و نورمادون بنفش و...
و دلیل دیگری دراثبات جن شهادت بسیاری از مردم مبنی بر رویت این موجود
و حتی سخن گفتن باآنهامی باشد ...
و اما این موجودات چه شکل و ظاهری دارند؟ در بلوچستان جن هایی که
دیده شده اند بدنی دارند پوشیده از موهای زرد قدی کوتاه دارای سم (مانند حیوانات)
و شکاف پشم های آنها عمودی میباشد ( البته این موجود به شکل های مختلفی
دیده شده برای مثال شخصا موجودی را که در احضارات دیده ام غیر از این
بفاسیر است ) اما بطور کلی جن بر 5 صنف است :
1 .مثل باد در هوا
2 .مانند مار
3 .مانند عقرب
4 .حشرات
5 .به شکل انسان
چیزی که طایفه جن را قدرتمند جلوه میدهد اینست که از نظرها ناپدید هستند
و اینکه قدرت طی الارض دارند یعنی اینکه در یک لحظه از یک نقطه زمین به طرف
دیگر آن میتوانند بروند و کارهایی را می توانند انجام دهد که انسان ها بسیار علاقه
به انجام آنها دارند که البته تمامی جن ها قدرت کامل ندارند وفقط بزرگان آنها قادر
به انجام کارهای بسیار بزرگ هستند.
واما جن ها در کجا ها و چه زمانی به فعالیت می پردازند :
آنها در زیر زمین ها خرابه ها و جاهای متروک و قدیمی در شب ها به جشن و بازی
می پردازند البته قابل ذکر است که در مکان هایی که فلز به کار رفبه و هوا به شدت
در جریان است کمتر دیده میشوند ( یکی از شرایط اصلی احضار مکانی است که
حدالامکان فلزی نباشد و هوا در آن جریان نداشته باشد!!! )
چه می خورند؟
عذای آنها ته مانده غذای انسان و مغز استخوان است...
آیا دارای دین و مذهب هستند؟
این موجودات دو دسته اند مومن و صالح و دسته دیگر کافر و شرور که دسته صالح
آن دارای مذهب های مختلف اند اما جالب اینجاست که "مذهب سنی" ندارند زیرا
در واقعه قدیر خم حضور داشته اند!!! و اما گروه شرور آنها که حتما در مورد آزارهای
آنها داستان های زیادی شنیده اید.
جن زدگی چیست؟جن گیر چه شخصی است؟
جن زدگی یک بیماری روحی و روانی است که بر اثر مس ابلیس بوجود میاید که معمولا
بر اثر آزارهای نا خواسته که در حق آنها توسط انسان بوجود میاید مثلا
چله نشستن های اشتباه و ناقص و گفتن ذکر های مخصوص و...( به همین دلیل
از گفتن بعضی موارد بصورت کامل اباع دارم!!! ) جن زدگی را در قدیم ناشی از
ورود یک روح شیطانی در کالبد یک انسان میدانستند و اشخاصی نیز بوده اند که
اصطلاحا به آنها جن گیر میگفتند که این اشخاص با فنون خاص و علمی که از
اجداد خود آموخته بودند به مبادرت یه خارج کردن آن روح شیطانی از بدن شخص
جن زده می کردند...
پناه بردن به جن !!!
در اعراب قدیم رسم بوده که هرگاه در مسافرت در شب به بیابانی میرسیدند
از بیم اشرار طایفه جن به عزیز آن بیابان که مهتر طایفه جن بود پناه می بردند
به این صورت که فریاد میزدند "ای عزیز این وادی به تو پناه میبریم از شر سفیهان قومت"!!!
وادی الجن :
این محل مکانی است در بین مکه و طائف که گروه زیادی از اقوام جنیان در
آنجا با پیامبر اسلام بیعت کرده و مسلمان شدند ...
تسخیرات :
جن ها می توانند به انسان در کارها کمک کنند برای مثال شما میخواهید از جایی
خبر بگیرید که از لحاظ زمان و مکان برایتان مقدور نیست مثلا میخواهید از مکان
طلسمی آگاه شوید و یا آنرا از بین ببرید شما اگر بخواهید از یک جن برای اینکار
بگیرید باید اصطلاحا او را تسخیر کنید و این کار با ذکرهای خاصی که در جلسات قبل
اشاره شد انجام میگیرد که بسیار خطرناک است و آثار سوء آن ممکن است تا پایان عمر و حتی در نسل شما باقی بماند.
در پایان باید گفت که جن مانند انسان بر دو جنس زن و مرد میباشد و صاحب
فرزند می شود ودارای عمد معینی اسب و مرگ همانند انسان در کمین اوست
و به نظر میاید با این تفاسیر تنها دلیل ترس انسان از این موجود نامرئی بودن آنست
و اینهم به دلیل ساختار لطیف و شفاف این موجود است و اگر ضرری از این آنها
به کسی میرسد دلیل بر خباثت همه آنها هیست(کما اینکه بعضی انسانها آزارشان
بیشتر است) جالب است بدانید که این موجودات نیز مثل آدمیان عاشق می شوند
(با این تفاوت که وفادارترند!!!) و بارها دیده شده است که حتی عاشق انسانی
شده اند اما باید دانست که ارتباط مداوم با این موجودات آثار سوئی بر فیزیک
انسان میگذارد برای مثال زردی چهره و آثار سوء روانی!!! بطور کلی هدف از
این بحث ساده این بود که توهمات غلطی که داجع به این مخلوقات خدا در
اذهان خیلی ها وجود دارد کمرنگ شود و سئوالات زیادی که دوستان پرسیده
بودند پاسخ داده شود و جنبه های خرافی در این مورد از بین برود .دوستان عزیز
هرگونه سئوالی که در این مقوله دارند را می توانند از طریق ایمیل بپرسند وخیلی
مایل هستم که رویت و اتفاقاتی که در این مورد برای دوستانی اتفاق افتاده
را بخوانم برای مثال یکی از رویت های من در یک جلسه احضار موجودی کوچک
اندام با بینی بزرک چشم هایی سرخرنگ و اندامی پوشیده از مو بوده اما در
شکل های دیگر نیز دیده شده اند.

نام الهی « یا واحد » را هر روز هزار و یک بار گوید و ورد زبانش گرداند
از آن مرض شفا پیدا خواهد کرد.
*********************************
در مهج الدعوات ٬ سید بن طاووس از سعید بن ابی فتح قمی نقل کرده است
که : مرا مرضی عظیم بود که طبیبان از علاج آن عاجز بودند به این دعا ( دعای ذیل )
عمل کرده شفا یافتم .
از حضرت امام صادق (ع) روایت است که پیامبر فرمود : هر که را مرضی باشد ٬
بعد از نماز صبح چهل بار بگوید و دست بر آن جا که علت باشد بمالد از آن صحت یابد :
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین حسبنا الله و نعم الوکیل تبارک الله احسن الخالقین
و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم
خواص الآیات
************************************
از خواص سوره محمد (ص) در روایات آمده است : هر کس این سوره را بنویسد
و با هر آب پاکی بشوید و به مریض بدهد ٬ آن مریض شفا پیدا خواهد نمود .
************************************
در کتاب مصباح کفعمی آمده است که آیه ۱۳۱ و ۱۳۲ سوره طه را بنویسد و
بر بیمارببندد ٬بیمار شفا یابد :
رزق ربک عینیک الی ما متعنا به ازواجاْ منهم زهرة الحیوة الدنیا لنفتنهم فیه
و رزق ربک خیر و ابقی و امر اهلک بالصلوة و اصطبر علیها لا نسئلک
رزقاْ نحن نرزقک و العاقبة للتقوی
******************************************
هر کس که ضعیف الاراده باشد : اسامی الهــــی «الشدیـد» ٬ «ذوالقـوة» ٬
«القاهــــر» ٬ «المقتــدر» را بخواند و بر خواندن مداومت نماید ٬
همت و اراده اش قوی گردد .
منبع : خواص الآیات صفحه ۶۳
***********************************
هر کس را اگر به ناحق در زندان کرده باشند این آیات را نوشته و بر بازوی راست
خود ببندد و بعد از آن به خواندن آن آیات مداومت کند خلاص شود.
فلما دخلوا علی یوسف...تا...انه هو الحکیم العلیم.(سوره یوسف آیات 99 و 100)
هرکس 7بار سوره انفال را بخواند، اگر زندانی باشد خلاص شود و اگر بدست ظالم
گرفتار است نجات یابد.
********************************
برای ترس طفلان این دعا را نوشته و در گردن طفل بیاویزید.
فَاَوجَسَ فی نفسه خیفة موسی قُلنا لاتَخَف انّک اَنت الاعلی لاتَخافُ
درکاً ولا تخسی قال لاتَخافا اننّی مَعکُما اَسمع وَاُری
لا حولَ و لا قوّةَ اِلّا بِالله العلّی العظيم.
برای گریه اطفال سوره مطففین را ۷ بار خوانده و بر طفل بدمید. مجرّب است.
*****************************
از حضرت امام صادق(ع) منقولست هرکس سوره کهف را بنویسد و در شیشه
سر تنگ نهد و آنرا در منزل خود نگه دارد از درویشی و وام خلاص شود
و او و اهل و عیالش محتاج نشوند و هیچ کس نتواند به او بدی برساند.
منبع: شفاخانه قرآن
*****************************
برای گشایش در کار و فتح و قوت کسب٬ هرکس ۲ بار صلوات بفرستد و
الم نشرح و آیه الکرسی را هر کدام ۲ بار بخواند و از انگشت کوچک تا بزرگ
عقد کند (ببندد) البته تاثیر عجیبی خواهید دید.
و نیز برای گشایش کار آیه الکرسی بعد از هر نماز خوانده شود.
سوره قدر ۱۰ بار بعد از نماز صبح خوانده شود.
****************************
آيه اى به جهت دفع درد ساق پا
سالم بن محمد شكايت كرد به حضرت صادق عليه السلام از درد ساق پا و گفت : اين درد مرا از همه كار عاجز كرده است . فرمودند: اين آيه را هفت بار بر آن موضع بخوان .
و اتل ما اوحى اليك من كتاب ربك لا مبدل لكلماته و لن تجد من دونه ملتحدا
(سوره كهف ، آيه 26)
******************************
آيه اى به جهت بهبود از يرقان و زردى چشم
براى رفع يرقان و زردى چشم ، اين آيات را نوشته و بالاى سرش بياويزد.
قالوا سبحانك انت ولينا من دونهم بل كانوا يعبدون الجن اكثرهم بهم مومنون و قالوا ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون و ما علينا الا البلاغ المبين انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و ليمسنكم منا عذاب اليم .
*******************************
آيه به جهت كسى كه پيچش شكم دارد
از امام موسى كاظم عليه السلام منقول است كه اين آيات را سه بار بر آب خوانده و آن آب را بخورد و دست بر شكم بمالد:
يريد اللّه بكم اليسر و لايريد بكم العسر اولم ير الذين كفروا ان السموات و الارض كانتا رتقا ففتقنا هما و جعلنا من الماء كل شى ء حى افلا يومنون .
*********************************
آيه جهت اينكه اگر مى خواهيد خواسته تان رد نشود
چون كسى به كسى حاجتى داشته باشد و خواهد كه حاجت روا شود اين آيه را بر دست راست خود سه مرتبه بخواند و دست بهم آورد. چون پيش آن شخص رود و در برابر او دست خود را باز كند مقصودش حاصل گردد.
ويل لكل افاك اثيم يسمع آيات اللّه تتلى عليه ثم يصره مستكبرا كان لم يسمعها قبشره بعذاب اليم و اذا علم من آياتنا شيئا اتخذها هزوا اولئك لهم عذاب مهين .
******************************
آيه جهت ترسيدن در شبها
چنانچه اين آيه را بخواند، نخواهد ترسيد اگر چه در ميان جانوران بايستد و عدد خواندن آيه مباركه 32 مرتبه است كه در حين حركت بخواند.
الا ان اولياء اللّه لاخوف عليهم و لا هم يحزنون .
******************
آيه جهت نجات از زندان
بسم اللّه الرحمن الرحيم
و افوض امرى الى اللّه ان اللّه بصير بالعباد.
****************************
آياتى كه موجب حسنه در قبر مى شود
فسبحان اللّه حين تمسون و حين تصبحون و له الحمد فى السموات و الارض و عشيا و حين تظهرون يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى و يحى الارض بعد موتها و كذلك تخرجون سبحان ربك رب العزه عما يصفون و سلام على المرسلين و الحمدللّه رب العالمين .
************************************
آيه جهت ايمن شدن از همه آفات و امراض
در درالنظيم مسطور است هر كس آيه 1 تا 4 سوره انعام را هر صبح و شام هفت بار و هر نوبت دست بر بدن بمالد از جميع آفات و علل و امراض ايمن گردد.
الحمدللّه الذى خلق السموات و الارض و جعل الظلمات و النور ثم الذين كفروا بربهم يعدلون هو الذى خلقكم من طين ثم قضى اجلا و اجل مسمى عنده ثم انتم تمترون و هو اللّه فى السموات و فى الارض يعلم سركم و جهركم و يعلم ما تكسبون و ماتاتيهم من ايه من ايات ربهم الا كانوا عنها معرضين .
**********************************
آيه اگر راجع به مطلبى حيران بودى
(افحسب الذين كفروا)
تا آخر سوره كهف را بخواند و بگويد:
(اللهم صل على محمد و ارنى بيضا و حمره ان كان لى فى كذا و كذا خيره )
و بجاى كذا و كذا مطلب خود را ذكر كند
(و ان كان لى فى كذا و كذا شر فارنى سوادا و حمره )
يعنى خدايا اگر در اين امرى كه من قصد دارم خير من هست در خواب رنگ سفيد و قرمزى بنما و اگر شر است سياهى و قرمزى بنما پس بخوابد يكى از اين دو را ببيند ان شاء اللّه تعالى .
*********************************
آيه اى كه اگر همراهتان باشد از دردها صحت مى يابيد
محمد رسول اللّه و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من اللّه و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلك مثلهم فى التورايه و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطئه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب الزراع ليغيظ بهم الكفار وعد اللّه الذين امنوا و عملوا الصالحات منهم مغفره و اجرا عظيما.
******************************
آيه اى براى صحت
هر كه آيه 82 از سوره (الاسراء) را بخواند از هر مرضى صحت يابد.
و ننزل من القران ما هو شقاء و رحمه للمومنين و لايزيد الظالمين الا خسارا.
**********************************
آياتى براى شفاى بيمار
آيه اول :
و يشف صدور قوم مومنين
آيه دوم :
و شفاء لما فى الصدور و هدى و رحمه للمومنين
آيه سوم :
يخرج من بطونها شراب مختلف الوانه فيه شفاء للناس
آيه چهارم :
قل هو للذين آمنوا هدى و شفاء
آيه پنجم :
و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه للمومنين
آيه ششم :
و اذا مرضت فهو يشفين .
*************************************
آيه به جهت محبت و دوستى
و محبت خود مايل سازد اين آيه را خوانده به طعامى بدمد و به او بخوراند كه موثر خواهد بود.
بسم اللّه الرحمن الرحيم
ان لا تعلوا على و اتونى مسلمين لو لا ان ربطنا على قلبها لتكون من المومنين .
********************************
آيه جهت عزيز و محترم شدن
خود بندد، به هر جا رود عزيز و محترم باشد.
***********************************
آيه جهت برآمدن حوائج و پيروزى
گويند هر كه در روز چهارشنبه آيه 22 سوره حشر را هفتاد بار بخواند بر اهالى
علم و قلم فائق آيد و فتوحات از براى او دست بدهد و حوائج او بر آورده شود و
غنى و مكرم گردد. ان شاء اللّه .
هو اللّه الذى لا اله الا هو عالم الغيب و الشهاده هو الرحمن الرحيم .
***************************************
يا ذالجلال والاكرام
اِلهي قَلْبي مَحْجُوبٌ وَ نَفْسي مَعْيُوبٌ
بار خدايا دلم در پرده است و نفسم معيوب
وَ عَقْلي مَغْلُوبٌ وَ هَوائي غالِبٌ وَ
و عقلم مغلوب و هوسم غالب و
طاعَتي قَليلٌ وَ مَعْصِيَتي كَثيرٌ
طاعتم كم و گناهم بسيار
وَ لِساني مُقِرٌّ بِالذُّنُوبِ فَكَيْفَ
و زبان مقرّ به گناهان چه چاره اي
حيلَتي يا سَتّارَ الْعُيِوبِ وَ يا
دارم اي پرده پوش عيوب و اي
عَلّامَ الْغُيُوبِ وَ يا كاشِفَ
داناي غيبها و اي برطرف كننده
الْكُروُبِ اِغْفِرْ ذُنُوبي كُلَّها
گرفتاريها بيامرز گناهانم همه را
بِحُرْمَةِ مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ يا
به حرمت محمّد و آل محمّد اي
غَفّارُ يا غَفّارُ يا غَفّارُ بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ
غفّار اي غفّار اي غفّار اي مهربانترين
الرّاحِمينَ .
مهربانان .
اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم
*** اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ
وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَ
فی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا وَ ناصِراً
وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ
تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم واهلک اعدائهم***
خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن
عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو
چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن
عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست
لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن
در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن
آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن
اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی
ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن
عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشق یعنی زندگی را باختن
*****
عشق يعني غصه و دلواپسي
عشق يعني بي کسي در بي کسي
عشق يعني از بدي عاري شدن
اشک از چشم دلت جاري شدن
عشق يعني روزو شب در جستجو
عشق يعني با مرادت گفتگو
عشق يعني نفس خود را هي کني
راه دشوار جنون را طي کني
عشق يعني سر فداي راه دوست
عشق يعني هر چه داري مال اوست
کى رفتهاى ز دل ، که تمنا کنم تو را ؟!
کى بودهاى نهفته ، که پیدا کنم تو را ؟!
غیبت نکردهاى ، که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهاى ، که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدى ، که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
بالاى خود در آینه چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را
مستانه کاش ! در حرم و دیر بگذرى
تا قبلهگاه مؤمن و ترسا کنم تو را
خواهم شبى ، نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه ، ماه کلیسا کنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را !
طوبى و سدره، گر به قیامت به من دهند
یک جا فداى قامت رعنا کنم تو را
زیبا شود به کارگر عشق ، کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را
"فروغى بسطامى"

الحاج عباداله عبادي
كربلايي علي قديمي
محمد حسن رادمند
محسن شریفی مداح هیئت
کربلائی داوود علمی
....


